بچه که بودم، خیال میکردم بیشتر کارهای روستا با نیروی بازوی آدمها پیش میرود. بعدها فهمیدم نه؛ آنچه زندگی را میگرداند، دل آدمها بود.
یادم هست اگر قرار بود کسی کرتهای شالیزارش را درست کند یا نشای برنج را به موقع تمام کند، منتظر کارگر نمیماند. چند نفر از همسایهها و خویشاوندها بیلشان را برمیداشتند و از صبح میرفتند کمکش. چند روز بعد هم نوبت زمین یکی دیگر میشد. موقع دروی گندم هم همین بود. «گَهل» راه میافتاد و مردها دستهجمعی خوشهها را درو میکردند. تا آفتاب غروب کند، کار یک مزرعه تمام میشد و فردا سراغ مزرعه دیگری میرفتند.
زنها هم دستکمی از مردها نداشتند. اگر قالی خانهای روی دار مانده بود، چند زن از همسایهها میآمدند و بیهیچ چشمداشتی کنارش مینشستند تا زودتر پایین بیاید. اگر مادری تازه زایمان کرده بود و حال نداشت، زن همسایه نوزاد را بغل میکرد، گاهی حتی به او شیر میداد و چند روزی مثل بچه خودش از او نگهداری میکرد تا مادر جان بگیرد. آن روزها کسی اسم این کارها را ایثار یا مسئولیت اجتماعی نمیگذاشت؛ زندگی همین بود.
گاهی هم پیش میآمد کسی از این همه محبت، جواب درخوری نمیدید. آن وقت پیرترها با گلایه میگفتند: «ئەر م براێ تونم، تو چەێ منی؟»؛ یعنی اگر من برادر تو هستم، تو برای من چه نسبتی داری؟ این را نه برای برادر خونی، که برای هر کسی میگفتند که از نان و نمک و رفاقت سهم برده بود، اما وقت همراهی، پشتش را خالی کرده بود.
آن روزها «برا» فقط برادری از یک پدر و مادر نبود. همسایه، هممحلهای، رفیق، همخدمت سربازی، همکار، همسفر و حتی همشهری در دیار غربت هم میتوانست «برا» باشد. برادری را خون ثابت نمیکرد؛ روز سخت ثابت میکرد.
پیرترها از گذشته با نام «دوران ڕاسان» یاد میکردند؛ روزگار راستیها. نمیدانم آن روزگار واقعاً بیعیب بود یا نه، اما این را خوب میدانم که مردم بار زندگی همدیگر را سبکتر میکردند. هر خانه، تکیهگاهی برای خانه دیگر بود و هر دست، گرهی از کار دستی دیگر باز میکرد.
هر وقت آن ضربالمثل را میشنوم، تلخی گلایهاش کمتر از حسرتی نیست که پشت آن پنهان شده است. انگار گوینده نمیپرسد «تو چه نسبتی با من داری؟»؛ بیشتر دارد یادآوری میکند که برادری فقط یک نسبت نیست، مسئولیتی است که باید دو طرفه بماند. شاید راز ماندگاری این جمله هم همین باشد؛ اینکه هنوز بعد از سالها، ما را به یاد روزگاری میاندازد که ارزش آدمها را بیشتر با وفایشان میسنجیدند تا با نسبتشان.
- نویسنده : یاسر بابایی






















































