بعضی وقتها فکر میکنم قدیمها دیوار خانهها از امروز کوتاهتر نبود، اما دل آدمها خیلی به هم نزدیکتر بود. یکی از رسمهایی که هنوز هر وقت اسمش را میشنوم لبخند روی صورتم میآید، «کاسه هامسا» بود؛ یعنی همان کاسه همسایه.
ظهر که میشد و بوی خورشت سبزی یا آبگوشت در کوچه میپیچید، مادر میگفت: «یک کاسه هم برای هامسا بکش.» لازم نبود کسی چیزی خواسته باشد. همین که میدانستی همسایه هم آن طرف دیوار نشسته، کافی بود تا سهمی از غذایت را برایش بفرستی. گاهی ظرف همان موقع برمیگشت، گاهی هم میماند تا فرصت شود آن را بشویند و پس بدهند. اما هیچوقت کسی نگران خود کاسه نبود؛ مهم چیزی بود که داخلش میرفت.
چند روز بعد، نوبت همسایه میشد. شاید آش رشته بار گذاشته بود، شاید شلهای پخته بود یا نان تازه از تنور درآورده بود. غروب، صدای در میآمد و بچه همسایه با یک کاسه داغ پشت در ایستاده بود. نه کسی گفته بود «حالا نوبت ماست» و نه کسی دفتر و دفتری داشت. رسم خودش راهش را بلد بود.
این قصه فقط به غذای پخته هم ختم نمیشد. فصل برداشت که میرسید، اگر عدس یا نخود تازه از مزرعه آورده بودند، یک کاسه برای همسایه کنار میگذاشتند. اگر گاوی تازه گوساله زاییده بود و از شیر پرچربش «لُویی» درست میکردند، پیش از آنکه همهاش در خانه خودشان مصرف شود، سهمی هم راهی خانه همسایه میشد. انگار برکت، وقتی کامل میشد که از دیوار خانه خودت هم عبور کند.
حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم کاسه هامسا فقط یک ظرف نبود؛ پلی بود میان دو خانه. اگر کسی بیمار بود، اگر دستش تنگ بود یا حتی اگر فقط دلش میخواست بداند آن طرف دیوار کسی به یادش هست، همین یک کاسه کافی بود. بیآنکه حرفی زده شود، میفهمیدی هنوز در این محله تنها نیستی.
امروز یخچالها بزرگتر شدهاند، غذاها متنوعتر شدهاند و دیوارها هم بلندتر. اما کمتر پیش میآید بوی غذایی از خانهای بلند شود و کاسهای از روی مهر، راه خانه همسایه را پیدا کند. شاید برای همین است که هر وقت نام «کاسه هامسا» را میشنوم، بیشتر از یک رسم قدیمی، یاد روزگاری میافتم که همسایه فقط کسی نبود که کنار خانهات زندگی میکرد؛ او شریک برکت سفرهات بود.
- نویسنده : وادهنگ کورد





















































