ارنستو لاکلائو در مقدمه کتاب ساخت هویتهای سیاسی تمایز مهمی بین هویت و تعیین هویت میگذارد. واژه نخست معرف چیزی است که باید مورد کشف یا بازشناخت واقع شود و تلویحاً دلالت دارد بر وجود ذات آغازینی که شخص را تعریف می کند، اما واژۀ دوم اشاره دارد به فرآیندی که طی آن هویت ساخت بندی می شود و مبتنی است بر مفهوم کلی کمبود «ریشه ای» که از آرای فروید اخذ شده.
دگرگونی اجتماعی و فرهنگی به دو معنا منشأ بحران های هویت بوده است. اعتقاد به هویتی جوهری یا خود بنیاد که زاییده جبر، تولد یا موجبیت تجربه حیات درونی است در اندیشۀ فلسفی و اجتماعی قرن بیستم عمیقاً زیر سؤال رفته و در همان حال منابع و ابزارهای تعیین هویت به صورت عواملی برون از فرد بسیار فراتر از حد تصور ما گسترش یافته اند. ما چگونه قرار است در این هیاهو بدل به اشخاص شویم و چگونه میخواهیم در میان این خیل عظیم و ظاهراً بی پایان امکانات بالقوه و جبرهای تحمیلی زندگی معاصر، هویتهای ویژه خویش را بر سازیم؟ در جهانی چنین آشفته حال و آشوبناک، چگونه می خواهیم کمبود خویش را جبران کنیم؟ و تازه در پس این پرسشها شماری معضلات حل ناشده بر جای میماند که با همان تمایزی که لاکلائو مطرح ساخته مربوط است.
از یک طرف به رغم حملاتی که پی در پی بر پیکر «ذات باوری»ها وارد میآید نظر به صفات موروثی مرتبط با واقعیت های زیستی، تولد، فرهنگ و تاریخ براهین روشنی هست که آدمی را به تأمل بیشتر در استدلالهای نافی تصورات جوهر انگار از هویت وا می دارد. از سوی دیگر مفهوم تعیین هویت، پرسشهای انتقادآمیزی راجع به فرآیندهای هویت ساز پیش میکشد؛ مثلاً این که آیا هویتها به دست خود اشخاص ساخته میشوند یا از بیرون تحمیل میگردند، موضوعی است که به نوبه خود پرسشهای بنیادینی درباره مناسبات اجتماعی و فرهنگی قدرت طرح میکند.
در گرهگاه تنش میان برداشتهای جوهرانگار و تصورات ساخت باور از تکوین هویت، پرسشهای مربوط به تفاوت سر بر می آورند. چگونه باید «تفاوت» را تعریف کنیم و چه رابطه ای میان هویت و تفاوت هست؟ و مهم تر آن که از چه روی هویت و تفاوت تا بدین حد خاطر گفتار نظری روزگار ما را به خود مشغول داشته است؟ از سویی هویت (identity) به معنای اینهمانی و همسانی (sameness) است که به طور ضمنی دلالت تداوم و تکرار دارد، در بر حالی که تفاوت (difference) متضاد همسانی است و دلالت بر غیریت و دگر بودگی و عدم تداوم میکند. دایانا فاس نیز در کتاب خویش با عنوان اوراق تعیین هویت به کندوکاو در چگونگی رابطه بین «هویت» و «تفاوت» پرداخته و در آنجا به تفصیل از تمایز میان هویت و تعیین هویت میگوید و نشان میدهد که چگونه فرآیندهای تعیین هویت نیروی پویا و پیچیده ای را به کار می اندازند که همزمان با ایجاد حس هویت، آن هویت را زیر سؤال می برد. تعیین هویت همواره از هویت فاصله میگیرد و آن را مسئله دار مینماید.
فاس این نکته مهم را خاطر نشان میکند که تعیین هویت همواره کارش را بر حسب مناسبات انجام می دهد. تعیین هویت به مثابۀ مسیری انحرافی است که خود هر کس را از طریق دیگری تعریف میکند به نحوی که پیوسته در حیطه مناسبات اجتماعی عمل میکند؛ چونان بازی تفاوت و تشابه در مناسبات خود ـ دیگری. بدین قرار گرچه نگه داشتن تصورات جوهر انگار از هویت چه به جهات راهبردی چه به ملاحظات دیگر منطقی می نماید، اما به نظر میرسد آنچه ما «هویت» میخوانیم، بیشتر دلالت بر عناصر پیوسته تکرار شونده ای دارد که در فرآیندهای «تعیین هویت» به چشم می آیند؛ فرآیندهایی چندگانه و مشروط به موقعیت. بنابراین، مفهوم تعیین هویت به ما نشان میدهد که چگونه هویت در و از طریق «تفاوت» شکل می گیرد و قوام مییابد و در همان حال به وسیلۀ تفاوت بدل به مسئله میشود و بدین قرار ثابت میکند که تدوین مبانی نظری هر یک از این دو بدون دیگری محال است.
من در عین حال که سهم نظام معرفتی و سیاسی مبتنی بر هویت و تفاوت گروه – بنیاد را تصدیق میکنم، میخواهم بدیلی برای این دو پیش نهم و بدین منظور باید تغییری در کانون توجه بحث ایجاد کنم. یعنی آن را به جانب اوضاع و احوال ساختاری و تاریخی متمایل سازم که بستر تکوین هویتهای مختلف اند. به همین روی معتقدم که مسائل مربوط به هویت را نباید صرفاً بر اساس گذشته ها و ظلم و ستمهای گروهی بررسی کرد بلکه باید آنها را در نسبت با دگرگونیهای وسیعی سنجید که در وضعیت اجتماعی ـ تاریخی افراد اجتماعی به وقوع پیوسته اند.
- نویسنده : رابرت جی دان
















































