از عاشقانهای جاودان تا سرود غربت و بازگشت؛ روایتی از سه زندگی «گلنیشان» در حافظه موسیقایی کردها
اگر امروز در شبکههای اجتماعی، قطعهای موسیقی پس از سالها دوباره دستبهدست شود، آن را «بازگشت» یک اثر مینامند. گاهی یک ترانه با ویدئویی کوتاه دوباره متولد میشود، گاهی با یک اجرای زنده و گاهی با صدایی تازه. اما در روزگاری که هنوز خبری از اینترنت، الگوریتم و تلفن هوشمند نبود، برخی ترانهها نیز زندگیهای تازهای پیدا میکردند؛ نه با کلیک و اشتراکگذاری، بلکه با حافظه مردم. از خانهای به خانه دیگر میرفتند، روی نوارهای کاست تکثیر میشدند، از رادیویی محلی شنیده میشدند، در جشنی زمزمه میشدند و سالها بعد، هزاران کیلومتر دورتر، در غربت دوباره جان میگرفتند. «گلنیشان» یکی از همین ترانههاست.
کمتر اثری در موسیقی کردی را میتوان یافت که چنین سفری را پشت سر گذاشته باشد؛ سفری که از یک عاشقانه لطیف آغاز میشود، از مرزها عبور میکند، رنگ مهاجرت به خود میگیرد و سرانجام، با حفظ اصالتش، دوباره به متن و حافظه نخستین بازمیگردد.
سالها پیش، هنگام تماشای یک فیلم ایتالیایی، سکانسی کوتاه اما فراموشنشدنی توجهم را جلب کرد. ظهری گرم بود. کوچهای خلوت. پنجرهای نیمهباز. شخصیت اصلی فیلم، بیآنکه مقصد مشخصی داشته باشد، چند لحظه زیر آن پنجره میایستد. از داخل خانه، صدای زنی شنیده میشود؛ آرام، مهربان و شبیه لالایی. دوربین هیچگاه آن زن را نشان نمیدهد. تنها صداست که در کوچه جاری میشود. مرد نیز معنای واژهها را نمیفهمد، اما چند دقیقه همانجا میایستد و گوش میدهد؛ گویی موسیقی، پیش از زبان، راه خود را به دل او پیدا کرده است.
برای بسیاری از تماشاگران، آن آواز فقط نوایی شرقی بود. اما برای یک شنونده کرد، آن چند ثانیه چیزی فراتر از یک موسیقی پسزمینه بود. آن صدا، «گلنیشان» بود؛ ترانهای که دههها پیش در دامنههای زاگرس متولد شد و بیآنکه خود بداند، روزی از پنجره خانهای در ایتالیا نیز شنیده خواهد شد.
همین تصویر، شاید بهترین نقطه آغاز برای روایت سرگذشت این اثر باشد. زیرا «گلنیشان» نیز مانند همان صدا، بارها از مرز زبان عبور کرده است. کسانی آن را دوست داشتهاند که حتی معنی واژههایش را نمیدانستند، اما اندوه، مهر و وفاداری نهفته در ملودیاش را احساس میکردند.
زندگی نخست؛ وقتی عشق، ملودی پیدا کرد
هر اثر ماندگاری، پیش از آنکه موسیقی باشد، یک جهان است. جهان «گلنیشان» را نخست عابد سراجهالدین با شعر خود آفرید؛ شاعری که زبان کردی را نه فقط برای روایت عشق، بلکه برای آفرینش تصویری از زیست مردم زاگرس به کار گرفت. سپس نوبت به استاد مجتبی میرزاده رسید؛ موسیقیدانی از کرمانشاه که از معدود آهنگسازانی بود که میتوانست موسیقی دستگاهی ایران، نغمههای کردی و ذوق آهنگسازی مدرن را در کنار هم بنشاند. میرزاده برای این شعر، ملودیای ساخت که نه خودنمایی میکند و نه بر شعر غلبه دارد. موسیقی، آرام در کنار کلمات حرکت میکند؛ درست مانند جویباری که مسیر خود را از میان کوهستان پیدا کرده باشد. اما این اثر هنوز یک حلقه دیگر کم داشت؛ حلقهای که آن را از یک ساخته هنری، به بخشی از حافظه مردم تبدیل کند.
آن حلقه، صدای استاد مظهر خالقی بود.
اگر عابد سراجهالدین روح «گلنیشان» را آفرید و مجتبی میرزاده به آن جان موسیقایی بخشید، این مظهر خالقی بود که آن را به حافظه جمعی مردم سپرد. بسیاری از کردها، این ترانه را پیش از آنکه با نام شاعر یا آهنگسازش بشناسند، با صدای او به خاطر میآورند. در تاریخ موسیقی، تنها معدودی از خوانندگان به چنین جایگاهی میرسند؛ جایی که صدا، دیگر فقط ابزار اجرا نیست، بلکه به حافظه یک ملت تبدیل میشود. خالقی «گلنیشان» را نخواند؛ آن را زندگی کرد.
از نخستین بیت، مخاطب با انسانی روبهرو میشود که تقدیرش را به پرسش گرفته است: «قدرت و توان من چه بود که تخته نرد بخت چنین برایم نشست؟ چرخ گردون چرا با من چنین کرد؟ تو خود بهتر میدانی…»
این آغاز، شکایت از معشوق نیست؛ گفتوگویی صمیمی با سرنوشت است. شاعر، جهان را متهم نمیکند، بلکه حیرت خود را از بازی روزگار بیان میکند. در ادبیات کلاسیک فارسی و کردی، چرخ گردون بارها نماد بیثباتی دنیا بوده است، اما عابد سراجهالدین آن را به زبان زندگی روزمره مردم ترجمه میکند؛ با تصویری ساده از «تخته نرد بخت» که برای هر شنوندهای قابل لمس است.
سپس ناگهان، قلب ترانه آشکار میشود: «گلنیشان، گلنیشان، ای سبزهروی من، حالم پریشان است؛ هرچند در غربتم، عهد و پیمان تو را نخواهم شکست.» شاید راز ماندگاری «گلنیشان» در همین دو مصرع نهفته باشد. در نگاه نخست، تصور میشود این ترانه درباره غربت است. اما با اندکی دقت روشن میشود که غربت، موضوع اصلی شعر نیست. موضوع، وفاداری است.
غربت در اینجا یک موقعیت جغرافیایی است، نه یک هویت. عاشق از خانه دور افتاده، اما از عشق دور نشده است. فاصله، پیمان را نمیشکند؛ بلکه آن را میآزماید.
همین تفاوت ظریف است که «گلنیشان» را از بسیاری از ترانههای عاشقانه متمایز میکند. شاعر از درد میگوید، اما تسلیم درد نمیشود. اندوه را میپذیرد، اما وفاداری را رها نمیکند. در ادامه، شعر از انسان فراتر میرود و با طبیعت پیوند میخورد:
«پیمان بستهام تا دل زنده است و تا غنچه میشکفد؛ تا زمانی که بلبل در باغها میخواند، دل نیز از دوری تو ناامید نخواهد شد.»
این فقط یک تصویر شاعرانه نیست. در جهانبینی شاعر، عشق با چرخه طبیعت سنجیده میشود. همانگونه که هر بهار، غنچه دوباره میشکفد و بلبل دوباره آواز میخواند، وفاداری نیز باید هر بار از نو زاده شود. این همان نگاهی است که در فرهنگ زاگرس نیز دیده میشود؛ جایی که انسان، کوه، باد، باران، درخت و پرنده، اجزای جداگانه جهان نیستند، بلکه در کنار هم معنا پیدا میکنند. عشق نیز بخشی از همین نظم طبیعی است.
در بند بعدی، معشوق چهرهای فراتر از یک محبوب شخصی پیدا میکند:
«ای عروس کردها، ای آیینه دلداری؛ دل من در مستی و بیداری، همواره به یاد توست.»
این تعبیر، یکی از زیباترین بخشهای شعر است. «عروس کردها» تنها یک زن زیبا نیست. او نمادی از زیبایی، نجابت و هویت فرهنگی است. معشوق، آرامآرام از یک فرد به یک تصویر جمعی تبدیل میشود؛ تصویری که هر شنونده میتواند بخشی از خاطرات، سرزمین یا آرزوهای خود را در آن ببیند. به همین دلیل است که «گلنیشان» هرگز فقط یک عاشقانه شخصی باقی نماند.
در واپسین بند نیز شاعر، امید را حتی در دل سختترین روزها حفظ میکند:
«اگر باد محنت بوزد و تو پشت ابرها پنهان شوی، دلم همچنان در آرزوی وصال دختر کردستان خواهد ماند؛ عشق تو زنده است و من به این سودا وفادارم.»
باز هم سخن از وفاداری است. نه وفاداری از سر اجبار، بلکه وفاداری به انتخابی که عاشق آگاهانه انجام داده است. شاید به همین دلیل باشد که «گلنیشان» دههها دوام آورده است. بسیاری از ترانههای عاشقانه، با تغییر سلیقه نسلها فراموش میشوند؛ اما آثاری که درباره ارزشهایی انسانی سخن میگویند، تاریخ مصرف ندارند. وفاداری، یکی از همان ارزشهاست.
در اجرای مظهر خالقی، این مفهوم تنها در واژهها نیست؛ در شیوه خواندن نیز جاری است. او شعر را فریاد نمیزند، نمایش نمیدهد و اغراق نمیکند. صدا، آرام پیش میرود؛ چنانکه گویی خواننده، این سخنان را نه برای هزاران شنونده، بلکه برای یک نفر زمزمه میکند. شاید همین صداقت، مهمترین دلیل ماندگاری اجرا باشد.
نسلهای بسیاری، «گلنیشان» را با همین صدا شناختند. این ترانه از رادیو شنیده شد، روی نوارهای کاست میان خانوادهها دستبهدست گشت، در شبنشینیها زمزمه شد و گاه مادرانی آن را برای خواب کودکان خود خواندند. اثر، آرامآرام از یک قطعه موسیقی، به بخشی از حافظه شفاهی مردم تبدیل شد. اما تاریخ، همیشه اجازه نمیدهد ترانهها همانگونه که متولد شدهاند، به زندگی خود ادامه دهند. چرخ روزگار که شاعر در نخستین بیت از آن گلایه کرده بود، تنها سرنوشت عاشق را دگرگون نکرد؛ سرنوشت خود «گلنیشان» را نیز تغییر داد.
سالهای بعد، با آغاز موج مهاجرت هنرمندان کرد به اروپا، این ترانه نیز از زاگرس کوچ کرد. اما این بار، دیگر تنها یک عاشق نبود که غربت را تجربه میکرد؛ خودِ «گلنیشان» نیز وارد غربت شده بود…
زندگی دوم؛ وقتی غربت، معنای تازهای به یک ملودی داد
گاهی یک اثر هنری، همان چیزی را میگوید که خالقش میخواسته است. اما گاهی، تاریخ تصمیم دیگری برای آن میگیرد. «گلنیشان» از همین دست آثار است.
عابد سراجهالدین شعر را درباره وفاداری سرود. مجتبی میرزاده برای آن ملودی ساخت و مظهر خالقی با صدایش، آن را به یکی از ماندگارترین عاشقانههای موسیقی کردی تبدیل کرد. اما چند سال بعد، حوادث سیاسی و موج مهاجرت هنرمندان، این ترانه را وارد جغرافیایی کرد که شاعر هرگز هنگام سرودنش تصور نمیکرد؛ اروپا.
با مهاجرت، تنها انسانها جابهجا نمیشوند؛ زبان، موسیقی، خاطره و حتی معنای آثار هنری نیز کوچ میکنند. کردهایی که از نقاط مختلف در شهرهای اروپا ساکن شدند، دیگر شنونده همان ترانههایی نبودند که در روستاها و شهرهای زاگرس شنیده بودند. آنها هر روز با تجربهای مشترک زندگی میکردند؛ دوری از خانه، فاصله با زبان مادری، دلتنگی برای کوهها، عروسیها، بازارها، لهجهها و حتی صدای باد در بلوطستانهای زاگرس.
در چنین فضایی، موسیقی دیگر فقط هنر نبود؛ پناهگاه بود. کنسرتها تنها اجرای موسیقی محسوب نمیشدند؛ به دیدارهای جمعی یک جامعه پراکنده شباهت داشتند. هر برنامه، فرصتی بود برای اینکه مهاجران، چند ساعت دوباره احساس کنند هنوز بخشی از یک حافظه مشترک هستند. در چنین بستری بود که استاد ناصر رزازی «گلنیشان» را دوباره خواند.
رزازی ملودی آشنای مجتبی میرزاده را حفظ کرد، اما روایت را از زاویهای دیگر آغاز کرد.
«گوڵ نیشان، گوڵ نیشان…
ئەسمەر، حاڵم پەریشان…
ئەوە دەچمە غۆربەتێ…
دەسرەی تۆ بۆم نیشان…»
در نسخه مظهر خالقی، عاشق میگفت: «هرچند در غربتم، عهد و پیمان را نمیشکنم.» غربت، بخشی از مسیر بود. اما در اجرای رزازی، نخستین جمله چنین است: «اکنون راهی غربت میشوم؛ نشانی و یادگار تو را با خود میبرم.» غربت، دیگر فقط یک وضعیت نیست؛ آغاز روایت است. این تفاوت، بسیار مهمتر از آن چیزی است که در نگاه اول به نظر میرسد.
در شعر عابد سراجهالدین، عاشق از دل غربت، وفاداری را حفظ میکند. در اجرای رزازی، مخاطب پیش از هر چیز، خودِ غربت را احساس میکند. همین جابهجایی کوچک، کارکرد ترانه را تغییر میدهد.
در ادامه نیز رزازی، برخلاف نسخه اصلی، شعر عابد سراجهالدین را دنبال نمیکند. او بخشهای گوناگونی از ترانهها و آوازهای فولکلور کردی را بر همان ملودی سوار میکند؛ ابیاتی که هر کدام پیشینه و داستان مستقلی دارند و از نظر ادبی، ادامه «گلنیشان» محسوب نمیشوند.
اگر کسی تنها از منظر متن به این اجرا نگاه کند، شاید تصور کند انسجام شعر از میان رفته است. اما اگر همان اجرا را در فضای سالنهای اروپا، در میان صدها مهاجر کرد تصور کنیم، ماجرا رنگ دیگری پیدا میکند. در آنجا، هدف اصلی دیگر بازخوانی کامل یک شعر کلاسیک نبود بلکه هدف، زنده نگه داشتن حس تعلق بود.
ملودی «گلنیشان» برای بسیاری از مهاجران، به اندازه کافی خاطرهانگیز بود که با شنیدن چند میزان نخست، دهها خاطره را به یاد آورند. اضافه شدن ابیات فولکلور نیز اجرا را به فضایی شادتر و جمعیتر میبرد؛ جایی که همه میتوانستند همصدا شوند، دست در دست هم برقصند و برای ساعتی، فاصله هزاران کیلومتری خود با زاگرس را فراموش کنند.
به همین دلیل، اگر بخواهیم اجرای رزازی را با معیار وفاداری به متن اصلی داوری کنیم، شاید بخشی از حقیقت را نادیده گرفته باشیم. او در پی بازسازی شعر عابد سراجهالدین نبود. او میخواست با همان ملودی، به نیازهای نسل دیگری از مخاطبان پاسخ دهد. شاید بتوان این تفاوت را با یک جمله خلاصه کرد: ناصر رزازی، ملودی «گلنیشان» را تغییر نداد؛ کارکرد آن را تغییر داد. این جمله، کلید فهم زندگی دوم این ترانه است.
در زندگی نخست، «گلنیشان» اثری برای شنیدن، اندیشیدن و همدلی با یک عاشق بود. در زندگی دوم، به ترانهای برای همخوانی، گردهمایی و حفظ هویت جمعی در تبعید تبدیل شد. و این اتفاق، منحصر به «گلنیشان» نیست. در بسیاری از فرهنگهای جهان، آثار هنری پس از مهاجرت، معنایی تازه پیدا میکنند. موسیقی ایرلندی در آمریکا، آوازهای فادو در میان مهاجران پرتغالی یا ترانههای فلامنکو در میان جوامع اسپانیایی خارج از کشور نیز چنین سرنوشتی را تجربه کردهاند. آنچه در وطن، روایت زندگی روزمره بود، در غربت به پلی میان گذشته و حال تبدیل میشود. موسیقی کردی نیز از این قاعده مستثنا نبود.
از دهههای پایانی قرن بیستم، شهرهایی مانند استکهلم، گوتنبرگ، کلن، هامبورگ، پاریس و لندن، تنها محل سکونت مهاجران نبودند؛ به مراکز تازهای برای تولید و اجرای موسیقی کردی تبدیل شدند. در این فضا، ترانهها ناگزیر با زندگی تازه سازگار میشدند. «گلنیشان» نیز یکی از روشنترین نمونههای این دگرگونی است. جالب آنکه حتی در این نسخه نیز، مهمترین پیام ترانه از بین نمیرود. غربت همچنان حضور دارد. یاد معشوق همچنان باقی است. و مهمتر از همه، پیوند عاطفی با سرزمین همچنان حفظ میشود. گویی ملودی مجتبی میرزاده، ظرفی بود که میتوانست معناهای تازه را نیز در خود جای دهد، بیآنکه هویت اصلیاش را از دست بدهد.
همین ویژگی است که آثار بزرگ را از آثار معمولی جدا میکند. آثار معمولی، فقط یک بار مصرف میشوند. اما آثار ماندگار، ظرفیت آن را دارند که نسلهای مختلف، تجربههای متفاوت خود را در آنها بازتاب دهند. «گلنیشان» در اروپا دیگر تنها عاشقانه عابد سراجهالدین و خالقی نبود؛ خاطره مشترک هزاران مهاجر کرد بود.
با این همه، پرسشی همچنان باقی میماند. آیا این، آخرین زندگی «گلنیشان» بود؟آیا سرنوشت این ترانه، همان بود که در سالنهای مهاجران اروپا رقم خورد؟ پاسخ، چند سال بعد و در ایران داده شد. بار دیگر، همان ملودی شنیده شد. بار دیگر، همان شعر خوانده شد. اما این بار، نه برای بازسازی خاطره غربت، بلکه برای بازگرداندن «گلنیشان» به خانه نخستینش؛ به شعر عابد سراجهالدین، به ملودی مجتبی میرزاده و به جایگاهی که مظهر خالقی آن را در حافظه موسیقایی کردها جاودانه کرده بود.
و این، آغاز زندگی سوم «گلنیشان» بود.
زندگی سوم؛ وقتی «گلنیشان» دوباره به خانه بازگشت
اگر زندگی نخست «گلنیشان»، روایت عشق بود و زندگی دوم آن، روایت مهاجرت، زندگی سوم را میتوان روایت بازگشت نامید؛ بازگشتی نه به گذشته، بلکه به اصالت.
سالها از نخستین اجرای مظهر خالقی گذشته بود. نسل تازهای از مخاطبان موسیقی پا به میدان گذاشته بودند؛ نسلی که بخشی از آنان شاید دیگر خاطرهای از نوارهای کاست، برنامههای رادیویی یا نخستین سالهای شکوفایی موسیقی کردی نداشتند. در چنین فضایی، زنده ماندن یک اثر کلاسیک، تنها با تکرار گذشته ممکن نبود. اثر باید با زبان موسیقی امروز دوباره متولد میشد، بیآنکه هویت خود را از دست بدهد. این مسئولیت را گروه کامکارها بر عهده گرفت.
انتخاب نام «گلنیشان» برای آلبومی که با صدای بیژن کامکار منتشر شد، خود پیامی روشن داشت. این آلبوم، ادعای خلق اثری تازه نداشت؛ ادای احترامی بود به ترانهای که سالها پیش با صدای استاد مظهر خالقی در حافظه مردم جای گرفته بود.
بیژن کامکار نیز از همان آغاز، راه دیگری را انتخاب کرد. او تلاش نکرد اجرای مظهر خالقی را تقلید کند؛ زیرا برخی صداها تکرارشدنی نیستند. در عوض، با حفظ احترام به اجرای ماندگار خالقی، کوشید همان شعر اصیل عابد سراجهالدین را با تنظیمی امروزی، ارکستراسیونی سنجیده و بیانی متناسب با زبان موسیقی معاصر به نسل تازه معرفی کند. این تفاوت، ظریف اما تعیینکننده است.
اجرای کامکارها، نه رقابت با مظهر خالقی بود و نه جایگزینی برای آن. بلکه گفتوگویی میان دو نسل از موسیقیدانان کرد بود؛ گفتوگویی که در آن، نسل بعدی با حفظ حرمت میراث گذشته، آن را دوباره برای زمانه خود روایت میکند. از همین رو، مهمترین ویژگی این بازخوانی، بازگشت به شعر عابد سراجهالدین است. در نسخه مهاجرت، ملودی بار اصلی روایت را بر دوش میکشید و شعر، متناسب با نیاز مخاطب تغییر یافته بود. اما در اجرای بیژن کامکار، بار دیگر کلمات شاعر در مرکز اثر قرار میگیرند؛ همان پرسش از بخت، همان وفاداری در غربت، همان پیوند عشق با طبیعت و همان تصویر ماندگار «عروس کردها».
در واقع، اگر زندگی دوم «گلنیشان» روایت دگرگونی کارکرد اثر بود، زندگی سوم روایت احیای متن است. البته این بازگشت، بازگشتی ساده نیست. تنظیمهای گروه کامکارها نشان میدهد که چگونه میتوان بدون دست بردن در جوهره یک اثر، آن را با امکانات موسیقی امروز بازآفرینی کرد. سازها با دقت بیشتری با یکدیگر گفتوگو میکنند، هارمونیها غنیتر شدهاند و ساختمان موسیقایی اثر، رنگی ارکسترالتر یافته است؛ اما هیچیک از این عناصر، ملودی جاودانه مجتبی میرزاده را تحتالشعاع قرار نمیدهند. همین احترام به اصل اثر است که اجرای کامکارها را ارزشمند میکند.
سالها بعد، هنگامی که بیژن کامکار «گلنیشان» را در تالارهای بزرگ موسیقی ایران اجرا کرد، اتفاقی فراتر از یک کنسرت رخ داد. در میان تماشاگران، تنها کردها حضور نداشتند. بسیاری از شنوندگان، فارسیزبانانی بودند که شاید معنای همه واژههای کردی را نمیدانستند، اما سکوت سالن نشان میداد که برای ارتباط با این اثر، دانستن ترجمه همه کلمات شرط نخست نیست. موسیقی، پیش از زبان، با انسان سخن میگوید.
شاید یکی از زیباترین سرنوشتهایی که میتواند برای یک ترانه محلی رقم بخورد، همین باشد؛ اینکه بدون از دست دادن لهجه، هویت و ریشههای خود، بتواند با مردمانی از فرهنگها و زبانهای دیگر نیز ارتباط برقرار کند. «گلنیشان» در این مرحله، دیگر فقط خاطره مردم کردستان نبود. به بخشی از میراث موسیقایی ایران تبدیل شده بود.

اما این ترانه، چرا چنین ماندگار شد؟ پاسخ را باید در پیوند سه هنرمند جستوجو کرد. عابد سراجهالدین، شعری سرود که بر احساسی جهانشمول استوار بود؛ وفاداری. مجتبی میرزاده، ملودیای آفرید که چنان طبیعی بر کلمات نشست که گویی شعر و موسیقی همزمان متولد شدهاند. و مظهر خالقی، با صدایی صادق و بیتکلف، این اثر را به حافظه جمعی مردم سپرد.
پس از آنان، ناصر رزازی نشان داد که یک اثر بزرگ میتواند در مهاجرت نیز زندگی تازهای پیدا کند و بیژن کامکار ثابت کرد که بازگشت به اصالت، به معنای بازگشت به گذشته نیست؛ بلکه میتواند با زبان امروز نیز رخ دهد.
شاید به همین دلیل است که «گلنیشان» را باید بیش از آنکه یک ترانه بدانیم، موجودی زنده بدانیم. ثار هنری نیز، مانند انسانها، زندگی میکنند. متولد میشوند. سفر میکنند. تغییر میکنند. گاه زخمی میشوند. گاه دوباره جان میگیرند. و اگر ریشههایشان عمیق باشد، هرگز از حافظه مردم حذف نمیشوند. «گلنیشان» امروز دیگر فقط متعلق به شاعرش نیست؛ فقط به آهنگسازش، خوانندهاش یا حتی نسل نخست شنوندگانش نیز تعلق ندارد. این ترانه، بخشی از حافظه فرهنگی زاگرس است. حافظهای که از روستاهای دامنه شاهو و هورامان تا شهرهای کردستان، کرمانشاه و ایلام امتداد یافته، از نوارهای کاست به آرشیوهای دیجیتال رسیده، از رادیوهای محلی به سالنهای کنسرت راه یافته و از خانههای کردستان تا پنجره نیمهباز خانهای در ایتالیا سفر کرده است.
شاید آن مرد ایتالیایی که سالها پیش، زیر آن پنجره ایستاد و چند دقیقه به آواز زنی ناشناس گوش سپرد، هرگز نفهمید آن صدا چه میگوید. اما امروز، پس از مرور سرگذشت «گلنیشان»، میتوان حدس زد که چرا همان چند دقیقه، از ذهنش پاک نشد. زیرا بعضی ترانهها، پیش از آنکه با زبان شنیده شوند، با حافظه شنیده میشوند. و «گلنیشان» از همان ترانههاست.
این اثر، در طول چند دهه، سه زندگی را تجربه کرده است؛ نخست، عاشقانهای که عابد سراجهالدین سرود، مجتبی میرزاده برایش ملودی ساخت و مظهر خالقی آن را جاودانه کرد. سپس، ترانهای که در مهاجرت با صدای ناصر رزازی، زبان دلتنگی و همبستگی دیاسپورای کرد شد. و سرانجام، اثری که با صدای بیژن کامکار و هنرمندی گروه کامکارها، دوباره به شعر اصیل خود بازگشت و در تالارهای موسیقی ایران، مخاطبانی فراتر از جامعه کردی پیدا کرد.
اما اگر بخواهیم همه این روایت بلند را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بهترین توصیف همان چیزی باشد که شاعر از آغاز گفته بود: «هرچند در غربتم، عهد و پیمان را نخواهم شکست.» این فقط سرنوشت عاشق نیست. سرنوشت خود «گلنیشان» نیز هست. این ترانه، در میان همه دگرگونیهای زمان، به شعر خود وفادار ماند، به ملودی خود وفادار ماند و از همه مهمتر، به حافظه مردمی وفادار ماند که نسل به نسل آن را زمزمه کردند.
شاید راز ماندگاری آثار بزرگ نیز همین باشد؛ زمان، شکل آنها را تغییر میدهد، اما هرگز نمیتواند روحشان را از آنان بگیرد.
- نویسنده : یاسر بابایی






















































