محمدعلی قاسمی: هنوز تصویر جوانی با تیشرت آبی یخیای که سرشار از انرژی بود، در قاب ذهنام به یادگار مانده است. فکر کنم عصر یک روز پاییزی سال ۱۳۷۳ بود. شاید آبانماه بود. زنگ درب حیاطی که آمیخته با رنگ ضدزنگ جگری بود را خوب به یاد دارم. رفتم و درب را باز کردم، با هیجان پرسید: تو محمدعلی هستی!؟ گفتم: آره! با همان شور و حرارت گفت: من دانشآموز شیرمحمد قاسمی هستم، میخوام چند کتاب شعر از نیما و شاملو و اخوان بخوانم. شما رو به من معرفی کرد. گفتم: اسمت چیه!؟ گفت: محمدرضا رستمپور. گفتم: رشته درسیات چیه!؟ گفت: علوم انسانی، کتاب شعر رو خیلی دوست دارم. شیرمحمد از معلمان خوب و علاقهمند به شعر و ادبیات بود. فکر کنم این شور و علاقه را بواسطه دوستی و قرابتی که با ظاهر سارایی داشت، او را مجذوب ادبیات کرده بود. من به واسطۀ معرفی شیرمحمد، علیرغم وابستگی وعلاقه شدیدی که به کتابها داشتم، دو اثر از آثار شاملو و اخوان را به همراه نسخه ی کپی کتاب نایاب حنجره زخمی تغزل حسین منزوی به محمدرضا رستمپور دادم. مدتی بعد شور و دلدادگی محمدرضا به شعر و ادبیات، او را وارد جرگۀ شاعران این دیار کرد. جدیت و ممارست رستمپور در کسب دانش ادبی و جوهرۀ ذاتیاش در شعر و ادبیات، باعث بالندگی و پویایی این شاعر جوان شد. بعدها بواسطۀ ارتباطات و ارائۀ آثارش به بزرگان حوزه شعر و ادبیات، از وی چهرهای نام آشنا و مؤثر به جای گذاشت. به طوری که در جشنوارهها و مسابقات ادبی بارها جوایز ارزنده و مهمی را از آن خود و ادبیات این اقلیم کرد. اینک از ورای آن سالها به سراغ او رفتیم تا با هم گفتگویی صریح، زلال از ناگفتههای دنیای شعر و ادبیاتش داشته باشیم.
سرآغاز گفتگویمان را با جملهای از داستایوفسکی شروع میکنم. او جملۀ عمیق و زیبایی به این مضمون دارد، هر وقت میخواهم چیز خندهداری بگویم، انگار دارم از درون به خودم خیانت میکنم. دنیای ما به نوعی شبیه دنیای داستایوفسکیست، بفرمایید که چگونه و چطور وارد دنیای شاعری شدید. لطفاً به صورت مسبوط و ذکر جزئیات توضیح دهید.
– بله من این خیانت را در تمام عمرم به خودم داشتهام. تمام عمرم در حالی که زخمهای عمیقی به روی روحم داشتم، لبخند زدم و خندیدم و خنداندم. هیچوقت، سعی نکردم کسی را به درون روحم دعوت کنم. مگر کسی که خودش مشتاق شناخت این رنج بود و از رنج هراسی نداشت و عمیق بود. برای همین، خیلی زود مجذوب آدمهای عمیق میشوم. آدمهای عمیق، همیشه من را جذب کردهاند و شیفتهشان شدهام. حالا این آدم میتواند یک دوست دور، یک دوست نزدیک، یک فامیل یا یک شاعر در شهری دیگر یا در ایلام یا در کشوری دیگر باشد. یا نویسندهای باشد که در عمرم او را ندیدهام اما کلماتش را به عمق جانم راه دادهام.
این لبخندها و خندیدنها در ابتدا یک نقاب بود. نقابی برای گریز از دیگران، خود و گریز از شناخت خود واقعی از آن استفاده میکردم اما وقتی کمکم به شناخت رسیدم، یک انتخاب شد و هر چه ذات هستی را بیشتر شناختم این انتخاب آگاهانهتر شد. یک انتخاب در برابر آن چه که ما نمیتوانیم تغییرش دهیم. آن چه را که انتخاب ما نیست و در آن اختیاری نداریم و ناچاریم با آن بسازیم و این روش کمکم به فلسفه زندگیام تبدیل شد.
وارد شدن من به دنیای شعر و شاعری و نویسندگی از همین رنج درون آغاز شد. رنجهایی که با من به دنیا آمده بودند و هم زاد من شدند، و گریههای پنهانی به من آموختند. البته ذات شاعرانهای نیز به واسطهی این که پدر بزرگ مادریام، یکی از شاعران و عارف مسلکان دوران خودش بود در عمق روحم داشتم. این جوهره را همهی خانواده و دیگر نوهها و فرزندان پدربزرگم داشتند و تنها کسی که آن را جدی گرفت و به دنبالش راه افتاد، من بودم. اما همه چیز ذات نیست. علاقه ذاتی تنها بخشی از وجود یک کار میتواند باشد. من این علاقه را با اشتیاق عجیبی که به کتاب داشتم دنبال کردم. واقعاً نمیدانم چگونه وارد دنیای شاعری و نویسندگی شدم. فقط میخواندم و میخواندم و میخواندم و تا نزدیک صبح این کار ادامه داشت. به طوری که داد خانواده را در آورده بودم. کمکم کار به جایی رسید که نوشتن فواره میزد. تا بهانهای گیر میآوردم، مینوشتم. حالا این بهانه میتوانست کلاس انشای دبستان باشد یا بازنویسی قصهای از مادر یا شرح داستانی از زندگی خود. بهر حال نوشتن مرا واداشت و به کلمات میسپرد و فوران نوشته گاه در نور کم رنگ چراغ نفتی زیر سیاه چادر و گاه در گوشهای از اتاق مشترک چندین نفر از اعضای خانوادهمان گل میکرد و شوق خود را نشان میداد. هر کسی نوشتههایم را میخواند، لذت میبرد و هیجان زده میشد. معمولاً همگی در یک جمله مشترک بودند. تو یه روزی در کشور پر آوازه میشی! این کلمات به من احساسی میدادند که نوشتن را جدی بگیرم و خواندن و خواندن و خواندن… اما خواندن هم به این راحتیها نبود. وقت کامل میخواست و وقت کامل هم هزینه داشت و معمولاً توپ و تشر بزرگترها را به دنبال داشت که نیروی کار در خانواده برایشان مهمتر از همه چیز بود.
بزرگترین آثار ادبی جهان و ایران را در دهه شصت در انبار کاه- به دلیل خلوت و عدم مزاحمت دیگران- و یا در باغهای روستا یا در هنگامی که برهها را به کوه میبردم، میخواندم. البته همیشه به دلیل این که سرم توی کتاب بود و در دنیای رمان و داستانها غرق میشدم، داد و فریاد صاحب مزارع و کشت و کار مردم در میآمد که آهای! کجایی!؟ گلهات گندمزار رو داغان کرد! البته باید بگویم همیشه هم به این تذکرهای دوستانه ختم نمیشد. یکبار یکی از مردان صاحب مزرعه تقریباً دور آبادی را دنبال من دوید که کتکم بزند و البته موفق نشد مرا بگیرد. همانقدر که در کتاب تندخوان بودم، در فرار نیز تیز پا بودم!
واقعا در دنیای واقعی نبودم. یا در خیابان شانزه لیزه پاریس با کوزت ویکتور هوگو بودم، یا با امیل زولا در اعماق، سیر میکردم. گاهی در سرزمین برفی جک لندن با سپید دندان بودم. گاهی در تخیلات ژول ورن دنبال سرزمینهای شگفت انگیز بودم و با «تام سایر» و «هکلبری فین» و «ماهی سیاه کوچولو» در دنیایی دیگر زندگی میکردم.
تنها جایی که نبودم دنیای واقعی خودم بود. اگر چه تمام الهام نوشتن را از دنیای واقعی و زندگی واقعی و آدمهای اطرافم میگرفتم اما گویی یک غریبه بودم در خانهای که هیچکس را نمیشناخت و زبانش را کسی نمیفهمید و کسی نمیدانست چه میگوید!
ابتدا علاقهی اصلیام به تئاتر و ترانه بود. صدای خوبی هم داشتم و تمام ترانههای آن دوران را از حفظ بودم. این ترانهها را معمولاً از رادیوی داداش بزرگترم حفظ میکردم. در دوران دبستان معلمان آگاهی داشتم که واقعاً برای من نزول نعمت بودند و تشویقم میکردند. از جمله شادروان استاد «حسن کریمی» که از پیشکسوتان تئاتر دانشآموزی ایلام بود و خیلی مهربان بود. به من اهمیت میداد و تشویقم میکرد و مرتب تئاتر کار میکردیم و به درس بیاعتنا… شادروان حسن کریمی میگفت: به محمدرضا اگه بگی تمام نقشهای دنیا را بازی کن، بازی میکنه، اما اگه بگی ۲ + ۲ چند میشه بلد نیست. بعد میخندید دوست داشتنی و شوخ طبع بود این معلم و چقدر هم برای من ارزش قائل بود تئاترم را جدی میگرفت و شعرها و دل نوشتهها و شطحیاتم را برایش میخواندم و از بداهه گوییهای شفاهیام نیز لذت میبرد.
از اینها گذشته در محلهمان نیز انسانهای آگاه و شریفی بودند که به نوشتهها، صدا، نمایشها و سرودهایی که اجرا میکردم اهمیت میدادند و تشویقم میکردند. عجیب در دنیای رویایی خودم بودم و تنها جایی که زندگی نمیکردم خانهی خودمان بود. روی درختان بلوط خانه خلوتی ساخته بودم. در زمین کنار خانه سنگر میکندم و اتاقی زیرزمینی درست کرده بودم. این خلوتهای بیمزاحم برای من واقعاً عالی بودند و از کتاب خواند در تنهایی، لذت میبردم.
در دوران راهنمایی هم دبیران آگاهی مانند دکتر علیمیر جمشیدی و شادروان حمید خوشبخت و استاد اسد نصرتپور و استاد انصاریفر و موسیبیگی و ساریان داشتم که خیلی تواناییهایم را جدی گرفتند. مشوقهای موثری بودند شادروان حمید خوشبخت با آن که دفتردار مدرسه بود و دبیر من نبود اما خیلی مشتاق نوشتههایم بود و مرتب میشنید و تشویقام میکرد و به من انگیزه میداد. بینهایت مهربان بود. او از همه بیشتر مشوقام بود و زنگهای تفریح معمولاً با هم قدم میزدیم. من با این کار حرص دبیران ریاضی را در میآوردم. چون در ریاضی ضعیف بودم و بقیه درسهایم عالی بودند. البته این ضعیف بودن در حساب و کتاب هنوز هم با من همراه است و هرگز یاد نگرفتم، پولی، چیزی جمع کنم. اگر چیزی هست مربوط به دقت همسرم هست و مدیریت مالی منزل، دست اوست.
اگر بخواهم تاریخی برای چگونگی راه یافتن به شعر و داستان بیان کنم واقعاً ناتوانم، چرا که از همان ابتدای شیفته شدن کتاب این حس در من زنده بود و فواره میزد. شاید از اولین کتاب شروع شد. شاید هم قبلا شروع شده بود دقیق نمیشود گفت!

اولین تجربههای شعری را به کی نشان دادی و در برابر داوری یا نظر او چه عکسالعملی داشتی؟
در واقع همین معلمها و دبیرانی که اسامیشان را ذکر کردم.
اولین تجربههای شعریام را از همان ابتدا جدی گرفته بودم و در دفتری مینوشتم و لای کتابهای کتابخانه کوچکم میگذاشتم که این کتابخانه جالب بود. کتابخانهام یک یخچال کوچک بود که من از کنار محل اسقرار ضدهواییهای نظامی که اطراف محلهمان بودند، پیدا کرده بودم. یخچالی که کار نمیکرد و پرتش کرده بودند من داخلش را به صورت قفسه کتاب در نظر گرفته بودم و کارم دیدنی بود. رویش هم با ماژیک درشت نوشته بودم (کتابخانه شخصی محمدرضا رستمپور!) انگار کتابخانهای نفیس داشتم که مخصوص طبقه اعیان بود. این یخچال برای کسانی که دوست پدرم بودند و با خانواده ما در ارتباط بودند واقعاً جالب بود و از کتابهایش هم به امانت میبردند.
نوشتهها و شعرهایم را در ابتدا به دبیران و معلمان تاثیرگذار و باسوادی که اشاره کردم نشان میدادم اما بعد که به سنِ نوجوانی رسیدم و جدیتر در محله مطرح شدم با دکتر بهزاد خیری آشنا شدم. این مرد خیلی مهربان بود و خط زیبایی هم داشت. او وقت زیادی برای آموزش خوش نوشتن به من اختصاص میداد. من را دعوت میکرد به منزل بسیار مرتب و فضای خاص و آرامشی که نیاز داشتم میبرد و از فضای منزلشان لذت میبردم. اواخر نوجوانیام مصادف شد با دانشجو بودن ایشان در تهران و کتابها و نوارهای سخنرانی تازهای که از تهران میآورد، منبع من شده بودند. این مرد بزرگ به من بسیار اهمیت میداد و تشویقام میکرد و کارم را جدی میگرفت. عصرها سر کوچه میرفتم سراغش. اول به خاطر این که خیلی مهربان بود، دیگر این که یک مخاطب جدی بود که هم داستانها و شعرهایم را میخواند و نظر میداد و برای دیگران هم تعریفشان میکرد و هم کتابهای تازه را از کتابخانهاش میگرفتم. کتاب هایی که از سن و سال من خیلی بالاتر بودند اما ارتباط عجیبی باهاشان برقرار کرده بودم. به مرور زمان کتابهای کتابخانهاش را خواندم. اگر بخواهم از مشوقها بگویم بدون شک زیاد هستند اما اگر از هم محلههای مشوق جدیام بگویم باید بهزاد را در ردیف اول بگذارم و بعد با اسلام اسدبیگی و دکتر جواد جمشیدی و حمید نادری که منبعی از کتاب افسانهها و قصهها داشت و دیگر بزرگترهایی که به نوشتههایم اهمیت میدادند اشاره کنم، اسلام خیلی به نوشتههایم اهمیت میداد و مشوق جدیام بود و کتابخانهی ایشان را هم شخم زدم! هنوز هم قران ترجمه الهی قمشهای که ایشان به من هدیه داد و کاغذ کاهی جذابی داشت را نگه داشتهام و با احترام زیاد از این مرد یاد میکنم.
دوران دبیرستان کار را جدیتر گرفتم. تدریس استاد علی اکبر شیری در دبیرستان مدرس نیز اتفاق ماندگاری بود که بر شعر و زندگیام تاثیر گذاشت. استاد شیری نوشتهها را با حوصله نقد میکرد و نظر میداد و نسبت به آنها هیجان نشان میداد و تشویق جدی میکرد. عصرها با لندرور خودش میآمد دنبالم. به گردش میرفتیم و درباره آثار نویسندگان بزرگ ایران و جهان صحبت میکردیم و از خاطرات خودش برایم میگفت. اهمیتی که این مرد برای دانشآموزش قائل بود، واقعاً مرا مجذوب خود کرده بود. باعث اعتماد به نفسم بود و در حقیقت تمام معلمان و دبیرانی که از آنها اسم بردم، بیشتر از یک دانشآموز به من توجه میکردند. آنها مرا فروتنانه هم ردیف خود میدیدند و مثل هم سن و سال خودشان با من صحبت میکردند و بحث ادبیات و تفکر و اندیشههای دیگران به میان میکشیدند. کمکم در دبیرستان با شیرمحمد قاسمی آشنا شدم که این آغاز مرحله جدی شاعری من بود. یعنی شیرمحمد بود که مرا با شاعران ایلامی و انجمن شعر ایلام آشنا کرد. ایشان در زنگهای تفریح دبیرستان مدرس همیشه با من بود و شعرها و داستانها و دل نوشتههایم را میخواند و هیجانزده میشد و تشویقام میکرد. شیرمحمد مرا با اساتیدی مانند ظاهر سارایی و محمدعلی قاسمی و… آشنا کرد که بعدها با شاعران دیگری مانند استاد جلیل صفربیگی و استاد نعمتالله داودیان و دکتر بهروز سپیدنامه و استاد علیرضا صابری و حلقهی جوانان انجمن مانند مهدی چناری و حسن فرجی و محمد نجفی و دیگر عزیزان و دوستان آشنا و دوست شدم. این دوستی کمکم به کل شاعران و نویسندگان ایلامی توسعه پیدا کرد و هنوز هم ادامه دارد.
در دوران دبیرستان شانس دیگری هم نصیبم شد که دکتر محمدجلیل بهادری از دبیران ادبیاتم باشد. این بزرگمرد، فرصت استراحت و زنگ تفریح و وقتی را که در دفتر دبیرستان به منظور رفع خستگی داشت، به من اختصاص داد. او وزن عروضی به من آموخت و زنگهای تفریحی که کلاس خلوت میشد قدم به قدم با من عروض کار میکرد و این کار را به شیوهای علمی و مرحله به مرحله با صبوری به من یاد میداد.
اولین دیدارم با محمدعلی قاسمی، هرگز از یادم نمیرود. آن دیداری که با شما داشتم و پذیرش و استقبال و مهربانی شما را فراموش نمیکنم که چگونه کمکم کتابخانهات را در اختیارم گذاشتی و بعدها دوست نزدیک هم شدیم.
آشنایی با ظاهر سارایی نیز دنیایی دارد. این مرد عجیب به من اهمیت داد. سارایی در شعر و در زندگیام واقعاً موثر بود و هنوز هم هست. تا هر مرحلهای که رشد کنم همیشه اینها را استاد خودم میدانم.
فکر میکنم دنیای ادبیات، بیشتر از شاعر و نویسنده، به کسانی نیاز دارد که شاعر و نویسنده را بفهمد و درک کند. به آن انگیزه ببخشد و قوت قلب باشد. وقتی یک هنرمند به نقطهای از بالیدن میرسد، در حقیقت یک مجموعه از عوامل و محیط و آدمهای اطراف در آن دخیل هستند و نمیتوان فقط به دیدهی یک رشد فردی به آن نگاه کرد. تقریباً میشود گفت هر فردی که به نقطهای از موفقیت در کار هنری میرسد، محصول یک جمع اعم از عوامل محیطی، اجتماعی، جغرافیایی و تاریخی است.
چطور در روستایی مثل «هفت چشمه» که بعضاً افراد باسواد و درسخوانی داشته و دارد، در حالی که گرایش به شعر و ادبیات در آن کمتر است، تو این حوزه را انتخاب کردی؟
هفت چشمه، بدون اغراق در دوران نوجوانی من یک مرکز بسیار فرهنگی بود. در کوچه و خیابانهایش، بحث کتاب بود. به کسی که مینوشت اهمیت میدادند. مردمش کتاب را میشناختند و برای اهل قلم اهمیت قائل بودند. حتی بیسوادهایش هم به این موضوع اهمیت میدادند. نام نیک و جایگاه شاعری پدربزرگم باعث شده بود که ذهنیت خوبی نسبت به نوشتهها و شعرهایم داشته باشند و باعث پذیرش بیشتر میشد. حتی مادرم که سواد نداشت، نویسندهای مثل شریعتی را میشناخت و صدای خوانندههایی که از ضبط صوت شکسته و با نخ بسته شدهی من پخش میشدند را دوست داشت و میگفت فلان خواننده را بگذار و لذت میبرد از موسیقی و از دیدن تصویر نویسندهها در اتاقم خوشش میآمد. یک چنین فضایی بود!
کتاب خواندن، در بین بزرگترهای باسواد نوعی ارزش به شمار میرفت. در آن دوران که راه یافتن به دانشگاه خیلی سخت بود، بسیاری از جوانانش در رشتههای معتبر به دانشگاه تهران و اصفهان و دانشگاههای دیگر راه یافته بودند و این ارتباط، خیلی تاثیر داشت. من هم با آشنا شدن و دوست شدن با این دانشجویان کتابها و آثار روز را به دست میآوردم.
اما سرآغاز علاقهمند شدن من به کتاب و شعر و ادبیات، در جایی دیگر و با ماجرایی دیگر، مرتبط است. پدرم با آن که یک کشاورز و دامدار ساده بود اما قدرت ارتباطی بسیار بالایی داشت و دوستان خوبی مانند شادروان مهندس حسین خسرویپور و جعفر شیرخانی و… داشت که برای همدیگر احترام خاصی قائل بودند. پدرم در مزرعه با مهندس حسین خسرویپور (که بعدها متوجه شدم یکی از اساتید نقاشی و خوشنویسی و طراحی استان ایلام به شمار میرفت) آشنا شده بود. گویا اینها برای تفریح آمده بودند و با پدرم دوست و صمیمی شده بودند و پدر دعوتشان کرده بود به منزل و ارتباط شکل گرفت. مهندس با همسر مهربان و دو کودک هم سن و سال من (امیر و مرجان) خیلی وقتها عصرهای پنجشنبه مهمان منزل ما بودند. پدر و مهندس خیلی همدیگر را دوست داشتند. پدر سواد نداشت و مهندس هم سوادش را به رخ نمیکشید و دوست داشتن و خوب بودن، نقطهی مشترک این دو خانواده شده بود. امیر و مرجان همبازیهای دوست داشتنی من شدند. من چیزهایی داشتم که آنها از دیدنشان لذت میبردند. مثل برههای دوست داشتنی و آنها هم اسباببازیهایی داشتند که برای من تازگی داشتند و چیزهایی که در خلوت خودم ساخته بودم را بهشان نشان میدادم و ماجراجوییهای کودکانهی من برایشان هیجان انگیز بود.
کمکم ارتباطات خانوادگی دو طرفه شد و ما هم به منزل مهندس میرفتیم و بهترین لحظههایم را با اسباببازیهای امیر و مرجان سپری میکردم. همیشه هم مهندس یکیشان را میداد تا ببرم. البته همیشه بهترینشان را میبردم و از در که بیرون میرفتم، میتوانستم صدای جیغ امیر را بشنوم که اسباببازیش را از دست داده بود! اسباببازیهای مدرنی که الان در این دهه نظیرشان را کمتر میبینم. اما چیزی که مرا آرام میکرد اسباببازیها نبودند، بلکه محبت خانواده و فضای هنرمندانه این خانه بود که مهندس با خلافیت خودش طراحی کرده بود. یک اتاق پر از عکسهای دیدنی، یک اتاق کتاب، یک اتاق نقاشیها و تابلوهای خوشنویسی زیبایش را آویخته بود. بعضی از دیوارها خودشان تابلوی نقاشی بزرگی بودند. حال و هوای هنری این خانه مرا مجذوب خودش کرده بود. احساس آرامش عجیبی داشتم و همیشه هم با اشتیاق به منزلشان میرفتم و با بیمیلی آنجا را ترک میکردم. بیشتر شبیه یک نمایشگاه بود. نمایشگاهی که برای من حکم جزیره شگفتانگیزی را داشت و از عطر و حال و هوای هنریش شگفتزده و آرام میشدم. باید اعتراف کنم، روح ناآرام و شیطنت طلب و پرجنب و جوشم را این فضا بسیار رام میکرد. باید از همسر مهربان استاد خسرویپور حلالیت بطلبم به خاطر صبحهای جمعهای که مجبور میشد از مهمانش پذیرایی کند و تحملش کند. در آن دوران به این که صبح جمعه است و نباید مزاحم کسی شد فکر نمیکردم. فقط به گالری شخصی استاد فکر میکردم و شومینهای که مرا به منزل پدر پسر شجاع میبرد و چنین تصوری با پیپ و صندلیاش نقش، بسته بود. رفت و آمد هم به این سادگی نبود. باید با وانتی چیزی که به سختی گیر میآمد و با اشتیاق و انگیزۀ یک کودک علاقهمند بود که این فاصله را نادیده میگرفت. مخصوصاً وقتی خانهمان در سیاه چادر و کوهستان بود، فاصله دورتر میشد اما به هر حال میآمدم شهر و بعد عصرش با ماشین مهندس به منزل خودمان برمیگشتم. عصر جمعه در حقیقت یک کارگاه کاردستی و اوریگامی و خوشنویسی بود برای ما بچهها و مهندس با مقوا به ما یاد میداد چیزهای دلخواهمان را درست کنیم. هنوز هم وقتی خانه یا حیاطی مثل خانه مهندس میبینم، آرامش عجیبی در دل احساس میکنم.
یک بار کتاب قصهای را در دست بچهها دیدم. مرجان داشت کتاب آی قصهقصهقصه را میخواند.کنجکاو شدم. کتاب را از مرجان گرفتم و خواندم و همان شد کلید آغاز عشق کتاب و بعد حرص کتاب و بعد خوره کتاب و بعد خود کتاب شدن من! از آن پس، دیگر آن کودک ناآرام عصیانگر پر شیطنت نبودم، بلکه تشنهای بودم که هر هفته برای به دست آوردن کتابهای تازهتر به هر جا که بوی کتاب میداد میرفتم و کمکم دنیای شگفتانگیز کتاب مرا در خود گم کرد و خلوت پاکی را یافتم که با دنیای واقعی تفاوت عجیبی داشت. اغراق نیست اگر بگویم شبانهروز دنبال کتاب و کتاب خواندن بودم.
طعم لذت و آرامش ارتباط با خانواده خسروی پور حتا تا بعد از دوران جنگ و بمبارانها با من عجین بود.
با این وجود، راه خود را یافته بودم و کتاب هم بازی و همراه و هم رازم شده بود. طعم آن کارهای خلاقانهای که از مهندس دیده بودم هنوز هم با من است. هنوز هم، هر وقت کار با کاغذ یا اوریگامی را میبینم احساس میکنم این خود مهندس است که با مقوا دارد برای ما ماشینهای زیبا و رنگی میسازد. چقدر استادانه و خلاقانه میساخت و بعد از آنها دیگر نتوانستم زیباتر و خلاقترش را پیدا کنم.
هنوز هم دوست دارم از همان مدل ماشین استیشن مهندس داشته باشم و هر جا ماشین استیشنی میبینم یاد او میافتم. در رویاهایم گاهی به یاد کودکیها سوار آن استیشن سبز رنگ میشوم و به خانه قدیمیمان میروم و تابلوی نستعلیق مهندس را وسط هال نگاه میکنم که به زیبایی نوشته بود (بسم الله الرحمن الرحیم)
پس از مدتی دیگر نمیتوانستم کتاب را رها کنم. گویی مسیر خودم را یافته بودم و هر جا در محله ردی از کتاب بود، من آنجا بودم!
در روستای هفت چشمه یک کتابخانه ارشاد وجود داشت که تعطیل شده بود. (فکر کنم کلاس پنجم بودم اگر دقیق یادم مانده باشد) یک روز دیدم که دوستان هم بازیام از پنجرهی کوچکی که این کتابخانه داشت به داخلش راه یافته بودند و بسته بسته کتاب میآورند. آنها کتاب نمیخواندند فقط برای تنوع و سرگرمی میآوردند. با پولی که مادرم برای خرید چیزی در مدرسه میداد آن کتابها را میخریدم. خدای من عجیب بودند. کتابها اصلاً دنیای جذاب دیگری بودند. همهی کتابهای معتبر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و شریعتی و صمد بهرنگی داستان راستان مطهری و حتی مجله مکتب اسلام هم بود. در این کتابخانه از هر طیف فکری، به شکلی متنوعی در این کتابها بود. آن دوران نمیدانستم واقعاً ناشر اینها کیه. یعنی نمیدانستم ماهی سیاه کوچولو و آهوی گردن دراز و اینها را کانون چاپ کرده بعدها با کانون آشنا شدم و فهمیدم چه آثار گرانبهائی در دسترسم بوده.
این کتابها را شبانهروز به مفهوم واقعی میخواندم و همیشه هم بر سر این کتابخوانی، با پدرم که میخواست گله را به چرا ببرم و مزرعه را درو کنم و نیروی کار خوبی باشم، دعوا بود. پدر البته تقصیری نداشت. در شرایطی که همه هم سن و سالان من نیروی کار خوبی بودند من تمام وقتم را با کتاب میگذراندم. از طرفی پدر شنیده بود که هر کس کتاب بخواند کمونیست میشود! اما مادرم اینگونه فکر نمیکرد و مشوقم بود و پول خرید کتاب میداد و حمایت میکرد. هر وقت پدر تعقیبم میکرد در دامن مادر سنگر میگرفتم و امنیتم تضمین میشد!
یکبار از مدرسه که برگشتم، دیدم پدر با همکاری داداش بزرگترم که در تنبیه و به دام انداختن من، مهارت خاصی داشت تمام کتابهایم را بیرون ریختهاند و آتش زدهاند. چیزی نمیتوانستم بگویم، فقط به مفهوم واقعی ترسیدم و انگار خانهای را ساخته بودم و دست آخر بر سرم خاکستر شده بود. انگار کارنامه پایان خرداد را در حالی که هنوز به دستم نرسیده آتش زده بودند. انگار زیر آواری از آتش و خاکستر گرفتار شده بودم. حتی گریه هم نکردم. بغض بود و یکباره سقوط از درون متلاشی شدم. سه سال منزوی مطلق بودم و دلزده از هر کس و هر چیز، از همه گریزان بودم و به اعماق خودم فرورفته بودم. نه چیزی میدیدم و نه چیزی برایم اهمیت داشت، نه از چیزی لذت میبردم. تمام دوست داشتنیهای من را با تمام شخصیتهای مورد علاقهام مثل ویکتور هوگو و امیل زولا و شریعتی و بهرنگی و جک لندن و کیهان بچهها و مارک تواین ژول ورن و و مطهری و مجلات مکتب اسلام و کوزت خیابان شانزده لیزه همه خاکستر شد بودند. من به مفهوم واقعی آواره و بیپناه شده بودم. جایی به غیر از کتاب نداشتم. اما آن مکان، حالا ویران شده بود و خاکستر. من به مفهوم واقعی آواره شده بودم و با خودم میگفتم آخه دنیای ورزش چکار کرده! کیهان بچهها؟ اونو چرا سوزاندید…
تا سه سال این انزوا ادامه داشت. تقریباً تا زمانی که راهنمایی را تمام کرده بودم و از درس و مدرسه و کار و چوپانی و کشاورزی و نگهبانی بوستان و باغ متنفر بودم.
دیگر از آن شیطنتهای دوران نوجوانی مثل باغ و گل و بوستان و گردو چیدن و میوه چیدن و از چشمهها و کوهها و دشت و جنگل لذت نمیبردم. در واقع از هیچ چیزی لذت نمیبردم. تمام دوست داشتنیهای مرا ازم گرفته بودند.
پدرم میخواست از دست کتاب نجاتم دهد اما نمیدانست تنها پناهگاه روحیام را ویران کرده بود.

اولین شرکت حضوریات در محافل ادبی و انجمن شعر، کی، کجا و چگونه بود؟
با راهنمایی استاد شیرمحمد قاسمی که بسیار بیادعا اما انسان عمیق و دوست داشتنیای است باخبر شدم که چنین انجمنی هست. وقتی به انجمن شعر وارد شدم، اولین بار که وارد انجمن شدم یک غزل خواندم با سبک و سیاق قدیمی و همان واژههای ادبیات کهن، همه سکوت کردند. نظر دادن درباره این شعر را شاید کسر شأن خود میدانستند اما استاد سارایی تشویق کرد و جدی گرفت و راهکار داد. جلسه دوم شعر دیگری بر همین سیاق خواندم. جلسه سوم غزلی خواندم با زبان امروزی که تشویق و حیرت اعضای انجمن به ویژه استاد ظاهر سارایی و استاد علیرضا صابری را به دنبال داشت و این سرآغاز شاعری جدی من شد.
ظاهر بعد از چند جلسه در صفحه ادبی رنگین کمان هفتهنامه پیک ایلام به عنوان آتشفشانی در شعر ایلام از شعرهای من یاد کرد و کمکم شاگردش شدم و صمیمیت بیشتر با ظاهر و از استادی فراتر رفت و به مقام دوست رسید. هنوز هم این دوستی گرم است. در حقیقت ظاهر فقط یک استاد ادبیات نبود برای من یک برادر و تکیهگاه روحی محکم و قابل اعتماد بود که در تمام زندگیام تاثیر گذار بود. من در وجود ظاهر چیزهایی میدیدم که شاید خودش هم از آنها خبر نداشت. و در این میان اما نباید مهربانی همسر عزیز ایشان را از یاد برد. او همیشه مادرانه با ما رفتار میکرد و «ظاهر» را به حال خودش وامیگذاشت تا با دوستانش راحت باشد.
کمکم با دیگر دوستان همسن وسال خودم و همینطور شاعران بزرگتر آشنا و دوست شدم و این دوستی هرروز عمیق تر و بهتر شد و تا امروز هم ادامه دارد
«محدودیت مادی» پسوند تمام هنرمندان و شاعران راست قامت است، با شرایط و وضعیتی که از نظر اقتصادی بر فضای خانواده و جامعه حاکم بود، تو از چه راهی کتاب و یا مجلات ادبی را تهیه میکردی؟
حقیقتش هیچوقت من محدودیتهای خوراکی و زندگی معمولی را حس نکردم به واسطه داشتن زمینهای آبی و دیم زیاد خانواده همه چیز تولید خودمان بود. مزرعه گندم و ذرت و گوجه خیار و نخود و کدو عدس و گل آفتاب گردان و بامیه و هر نوع خوراکی که لازم داشتیم از نوع ارگانیکش را در بوستانهای خودمان میکاشتیم و استفاده میکردیم. هیچ کمبودی از این نظر نداشتیم منبع معتبر و بدون قطع شدن خرید کتاب هایم هم دست مهربان مادرم بود که خودش از خیر لباس خریدن و چیزهای ضروری خودش میگذشت و کتابهای تازه را که در دستم میدید لذت میبرد. نمیدانم چه حسی در نگاه مادرم بود! گویی احساس میکرد با کتاب خواندن، میتوانم به جایی برسم. پدر به شدت مخالف و مادر به شدت موافق کتاب خریدن من بود. همیشه من منبع مشاجرات شدید این دو با هم بودم و از این که پناهم میداد، پدر همیشه شکایت داشت. هر وقت پدر گیرم میانداخت و میخواست تنبه پدرانهای داشته باشد مادرم که با هیکل قوی ظاهر میشد و زهر چشم میگرفت. با حمایت مادرم، پدر دیگر قضیه را تمام شده به حساب میآورد و پدر لاغر و ریز اندام بود. از پس مادرم برنمیآمد و با گفتن جملهی «یزید آمد» صحنه را ترک میکرد!
ولی اینها باز قانعام نمیکرد. عطش من برای خرید کتاب بالاتر از توان مالی خانواده بود و کتابها را امانت میگرفتم و با هر کسی که کتاب داشت دوست میشدم و کتابهای تازهتر گیر میآوردم. یادم هست یکبار برای جلد سوم مجموعه کتابهای خوب برای بچههای خوب که شاهکارهای ادبی در آن به قلم مهدی آذر یزدی به زبان امروز و ساده بازنویسی شده بود ، از کوهستان که سیاه چادرمان در آن بود به روستا آمدم و منتظر دوستم ماندم تا این دوست که (الان یکی از اساتید فعال دانشگاهی است) گوسفندان را پس از چراگاه به منزل برگرداند. آن روز دوستم تا شب بازنگشت و من نوجوان سرمست کتاب، اصلاً به این موضوع فکر نکردم که شب پاییزی چگونه به کوهستان بازمیگردم. شب که برگشت کتاب را گرفتم و با چنان هیجانی به کوهستان برگشتم که چنان شوری در من شعلهور شد که اگر یک میلیارد تومان الان بهم بدهند جرات نمیکنم شب پاییزی از آن مسیر پر خوف عبور کنم. در حقیقت این عشق کتاب بود که به من شجاعت داد تا تمام خطرات راه را به جان بخرم. چون عشق، در ذات خود شجاعت به همراه دارد.
مهمترین مشکل من این بود که خواستههایم با جیب مادرم از لحاظ مالی همخوانی نداشت. یعنی قضیه فقط کتاب نبود، تلویزیون بود، ضبط صوت و چیزهایی که علاقه داشتم همه را شامل میشد. برای دیدن تلویزیون باید میرفتم خانه پدربزرگم و شب و روز زندگی بر آنها حرام میکردم. برای شنیدن موسیقیهای دلخواهم همیشه یک پای ثابت خانه خواهرم بودم و ارشیو پربار موسیقی دامادمان را به نوعی تصرف کرده بودم.
پدربزرگم، یک زن دیگر داشت که نامادری مادرم بود اما بسیار صبور و مادرانه رفتار میکرد. مهربان بود. امیدوارم روحش شاد باشد. چون مرا به سبب آن همه رفت و آمد و پای تلویزیون نشستنها در خانهاش اذیت نکرد. جمعه صبح زود من آنجا بودم، عصر بودم، شب بودم، خلاصه زندگی عجیبی داشتم و منابع مالیام با جیب و خواستههایم جور در نمیآمد.
آرزویم داشتن یک تلویزیون کوچک سیاه و سفید بود که هیچوقت در آن دوران، نصیبم نشد. در حقیقت، به سبب زمینهای زیاد و گلهای که داشتیم ما به اصطلاح دولتمند به حساب میآمدیم اما خانواده حاضر نبود تلویزیون یا ضبط صوتی برای من بخرد. هیچوقت هم نفهمیدم چرا؟ اما این خواسته بر روح و روان من خیلی تاثیر گذاشت. دوست داشتم در آرامش خانه خودمان یک کارتون نگاه کنم. دوست داشتم خانواده دکتر ارنست و پسر شجاع را در خانه خودمان با خانواده ببینم ولی نشد…
تعاونی محل، برای کشاورزانی که گندم زیادی تحویل میدادند امتیاز قائل میشد و هر چه مقدار گندم تحویل داده شده بیشتر میبود امتیاز و شانس در قرعه کشی تلویزیون و دوچرخه و یخچال و سایر اقلام هم بیشتر میشد. یکبار به سبب بالا بودن امتیاز خانواده، چون زمین کشاورزی و تولید محصول زیادی داشتیم،- و هنوز هم داریمشان- یک تلویزیون رنگی بلر در قرعهکشی برنده شدیم. این را که به خانه آوردند من از هیجان یک شب تمام فقط به کارتون جلدش نگاه کردم اما روز بعد جلوی چشم من آن را بردند و فروختند! یکبار هم یک دوچرخه نو در قرعهکشی به سبب بالا بودن امتیازمان بردنده شدیم. دوچرخه را هم یک شب اجازه دادند که نگاهش کنم و روز بعد بردند فروختند. فکر کنم بزرگترها به دلیل حمایت مادر و پناه امنش، فرصت انتقام را غنیمت میشمردند و از من خوب انتقام گرفتند! محدویتهای مالی علیرغم حمایت قاطع مادرم همیشه به روان من آسیب میزد. چرا؟ چون که خواستههایم فراتر از داشتههای جیب مادرم بود.
البته الان که خودم به عنوان پدر خانواده شرایط زندگی را بررسی میکنم، به آنها حق میدهم. چون گاهی مجبور میشوم به پولهای دخترم روژا دستبرد بزنم! شاید حق داشتند که در آن شرایط، آن کار را انجام دهند. نیازش داشتند و اولویتشان رفاه من نبود و چیزهای مهمتری در میان بود.
یکبار برادر بزرگتر و پدرم با رندی فریبم دادند و گفتند این برهها را ببر بزرگ کن و پرورش بده. همین که گوسفند جوان تحویل ما بدهی یکی از بهترینهاش برای خودت، میتوانی با آن تلویزیون بخری و آن موقع با پول یک گوسفند جوان و به اصطلاح کوردی (کاوِر) میشد یک تلویزیون خرید من با اشتیاق و هیجان هر صبح برهها را به چراگاه میبردم و عصر برمیگشتم چند ماه بعد وقتی گوسفندان جوان را تحویل دادم، همه را بار زدند و فروختند و به من چیزی نرسید. هنوز هم وقتی برادر بزرگترم را میبینم میگویم نامرد چه جوری تونستید با روح و روان من اینجوری بازی کنی! و او میخندد و میگوید خوب شد برات. اما خودم خوب میدانم که خوب نشد!
میدانی محمدعلی عزیز! چیزی که به روان من آسیب زد و هنوز هم با من است این بود که روزگار همواره هر چیزی را که دوستش داشتم از من گرفت! کتابخانهام… تلویزیونم… دوچرخهام و… (بغض آمیخته با نگاه اندوهبار محمدرضا)
البته پدر هیچ تقصیری نداشت. چون دنیای مرا از نگاه خودش میدید و به مصلحتهای خودش فکر میکرد. شاید اگر از خودش میپرسیدی میگفت به خاطر محمدرضا این کارها را انجام دادم. پدر به هر حال هرچه از دستش برآمد برای زندگی ما انجام داد و کوتاهی نکرد. شاید مشکل از من بود که با دنیای او فاصله داشتم. چیزی که در ذهنام بود با چیزی که در اطرافم جریان داشت زمین تا آسمان فاصله بود! اشکال در ذهن من بود که فکر میکردم جای اشتباهی به دنیا آمدهام. در حالی که در خیابانهای مه گرفتۀ لندن و خیابانهای ارام و پر تفکر پاریس و جزایر دور با قهرمان قصههایم بودم. ناگهان خود را در چراگاه برهها و منطقه (کانیکهو) (تارم) و باغهای منطقه (ئاوی) میدیدم. البته این طبیعت خیلی روی من تاثیر گذاشت. به همه چیز دسترسی داشتم. رودخانه و جنگل و کوه و باغ و بوستان و چشمه را در نزدیک خود و در دسترس داشتم و این خیلی به فکر کردن من کمک میکرد. درباره چیزهای اطرافم و تلاش برای تجربه چیزهایی که از نظرم ناشناخته بودند، هر روز یا با لباس پاره از افتادن درختها یا با صورت پف کرده از نیش زنبورهای قرمز یا با لباس خیس از شنا در رودخانهها به خانه بازمیگشتم. اما بعد از آتش گرفتن کتابخانهام، همه این شیطنتها هم باهاشان آتش گرفت و رفت و من تنها تنها و منزوی شدم. (اندوه راوی و تأثر مصاحبهکننده)
عجب! با این همه انبوه اندوه آیا به یاد داری اولین شعری که سرودی، چه بود و چطور اتمسفر جوشش آن در فضای ذهنیتان شکل گرفت؟
درباره اولین شعر قبلاً توضیح دادم خدمتتون ولی اگر دوباره مرور کنم فکر کنم شعری بود که در کلاس دوم ابتدایی یا سوم شاید گفته بودم. در این شعر از گنجشکهای داخل حیاط که در برف افتاده بودند به جان نان خشکی که برایشان گذاشته بودم، میخواستم بالهایشان را برای ساعتی به من امانت دهند تا پرواز را تجربه کنم و جاهایی بروم که غیر از جایی باشد که در آن بودم.
اولین نثری که نوشتم هم جالب بود. در دوران دبستان به دانشآموزان روستایی لباس و کفش نو از طرف دولت اهدا میشد. یک بار، یک کت و شلوار به من دادند که آنقدر بزرگ بود که تمام اجزای کت و شلوار به تنم زارزار گریه میکرد. در همان زمان، یک داستان طنز در این باره نوشتم که تم اصلیاش این بود که هیچکس زیر بار این کت و شلوار بیخود نمیرود و هر جایی که پرتش میکردم، دوباره برمیگرداندد به سمت خودم. آخرالامر طبق متن داستان زمانی که برای پرت کردنش به بیرون از آبادی رفتم، گشت کمیته مرا به عنوان خلافکار میگیرد و بعد از این که متوجه بیگناهیام میشود رهایم میکنند. اما خبر خوب این است که کت و شلوار داخل ماشین گشت جا میماند!
بعد از پایان دورۀ تحصیلاتتان ظاهراً وارد حوزه نظام وظیفه و خدمت سربازی شدید. آیا در آن زمان به فعالیت ادبی خود ادامه دادی؟ از حال و هوای آن ایام برایمان بگو…
دوران سربازی من شاید یکی از بدترین دوران زندگیام باشد. اما در عین حال، یکی از پربارترین دوران بود. از این نظر که اصلاً برای رفتن به خدمت سربازی آماده نبودم. از نظر روحی، بسیار داغان بودم. به شدت سرخورده و ناامید. با کلی احساس بیکسی و تنهایی و احساس فاصله بین آنچه میخواستم با آنچه بودم. انگار مرا به اردوگاههای کار اجباری میبردند. برایش آماده نبودم. یادم هست همین که در اتوبوس اعزام به خدمت نشستم، سرم را آهسته به شیشه اتوبوس چسباندم و بیت اول این غزل آمد:
گمان نمیکنم این دستها به هم برسند
دو دلشکستهی در انزوا به هم برسند
…
اما در خدمت سربازی فرصتهای خوبی پیش آمد. هم برای مطالعه، هم برای شعر گفتن. چند ماهی در یگان ویژه سنندج بودم. به دوستان ایلامی خوش میگذشت و دوستان باحال و پرجنب و جوشی بودند. به کارهای هیجانانگیز ورزشی و نظامی علاقه داشتند و همهشان هم خوش برخورد و با حال بودند. اما به من خوش نمیگذشت. با روحیه من اصلاً جور در نمیآمد. اعصابم زیر صفر بود و چیزهایی در درونم داشتم که نه میتوانستم بیان کنم و نه آنها را در درون انباشت کنم. اما به زبان شعر فقط میتوانستم شرحشان دهم.
یکبار به صورت اتفاقی رفتم به خواهرم در دانشگاه سنندج سر بزنم؛ با اعضای انجمن دانشگاه سنندج آشنا شدم و یکبار دعوتم کردند و دو غزل خواندم. با همان لباس سربازی رفتم روی صحنه و شعر خواندم. باور نمیکردم که مردم سنندج اینقدر برای شعر ارزش قائل باشند. وقتی شعر خواندنم تمام شد چند دقیقه پشت سر هم تشویقم کردند و روز بعد دیدم یکی از غزلهایم را با خط درشت در سالن اصلی دانشگاه زدهاند و زیرش اسمم را نوشتهاند. این اتفاق خوب سرآغاز آشنایی من با شاعران عزیزی مانند امجد ویسی و بیان علیرمایی و بعدها سالار شریعتی و دیگر دوستان سنندجی شد. از آن پس، مرتب دعوتنامه رسمی میفرستاند، به قرارگاه یگان. فرماندهانم کمکم متوجه شدند که اشتباه گرفتهاند و یک شاعر را آوردهاند یگان ویژه! مرتب هم به فرماندهانم میگفتم که آقا مرا با این هیکلی که میبینید آن کسی نیستم که مورد نظر شما باشد. من اصلاً برای یگان ویژه و اینها ساخته نشدم. نمیتوانم آن باشم که شما میخواهید. بلد نیستم اما گوش نمیکردند. تا این که بالاخره متوجه شدند من این کاره نیستم و منتقل شدم به پاسگاه روستای آرندان سنندج. آنجا فرصت طلایی دیگری به دست آوردم. فرمانده و معاون و پرسنل پاسگاه آرندان دوستدار شعر و اندیشه و کتاب بودند. سروانی به اسم امیری آنجا بود که یک معاون نهاوندی و چند گروهبان مشهدی و خراسانی و تهرانی داشت. این افراد واقعاً به من احترام میگذاشتند و کتابخانه عمومی آرندان درست پایین پاسگاه بود و مسئولین کتابخانه وقتی دیدند اهل کتاب خواندن جدی هستم، هر بار با اعتماد کامل حدود یازده کتاب به من میدادند و خیلی زود میخواندمشان و آنها را باز میگرداندم. خیلی از شاهکارهای ادبیات جهان را اینجا و در خلوت پاسگاه خواندم و خوب درکم میکردند. مخصوصاً از تفسیرهایی که درباره کتابها برایشان داشتم. گاهی از تفسیر و تحلیل فالهایی که برایشان میگرفتم لذت میبردند. حالا که فکر میکنم بوضوح میبینم که دوران خدمت سربازی یکی از طلاییترین دوران مطالعه و موفقیتهای ادبی من به شمار میرود. آن زمان در مخابرات پاسگاه بودم و اتاق مستقل داشتم و این برای کسی که خلوت کتابخوانی میخواست، نعمت بزرگی به شمار میرفت.
از نحوۀ ارتباط و آشناییتان با نشریات استانی برایمان بگو…
در دورانی که ما فعالیت ادبی را شروع کرده بودیم، یعنی دهه هفتاد در استان چندین نشریه فعال بود که جدی ترین و منظم ترینشان هفته نام پیک ایلام بود که صفحه ادبی اش را استاد ظاهر سارایی اداره میکرد. یک صفحه با ساختار بسیار منسجم و قوی و در حد صفحات ادبی کشوری بود که هر هفته مخاطبین جدی بسیاری در استان داشت. ظاهر همه نامهها و شعرهای رسیده را با دقت و جدیدت پاسخ میداد و شعرهای ما را هم در انجمن میگرفت و اینجا برای تشویق منتشر میکرد. زمانی که در این صفحه از شعرهای من به عنوان آتشفشانی در غزل یاد کرد و بعد همان غزلهایی که ایشان در صفحه رنگینکمان چاپ کرد در نشریات تهران منتشر شد، ارتباطم را جدیتر گرفتم و کمکم رفت و آمد و در کنار ظاهر، بودن باعث شد در دفتر هفتهنامه پیک ایلام حضور مستمری داشته باشم.
مدت زمان زیادی مسئول صحنه ادبی هفتهنامه پیک ایلام بودید، از نحوه همکاریتان با زندهیاد ماشااله رشنوادی برایمان بگو…
بله! در کنار استاد سارایی که بودم ایشان کارشناس ارشد دانشگاه اهواز قبول شد و سرش شلوغ شد ولی با این حال به صفحه ادبی هفتهنامه اهمیت میداد و کارهایش را با نظارت ایشان انجام میدادم. بعدها کمکم اعتماد کرد و مسئولیت صفحه را به من سپرد که این دوران، دوران آشنایی و دوست شدن من با شادروان ماشاالله رشنوادی سردبیر این هفتهنامه بود. مدتی بعد به واسطه حضور در نمایشگاههای کتاب تهران با مهندس مروارید صاحب امتیاز این هفتهنامه آشنا شدم که این دو شخصیتهای جالب و جذابی داشتند و هر کدام به سبک خود، کاری را انجام میداد.
ماشالله رشنوادی در کارش، خیلی جدی بود. ارتباط خیلی خوبی داشت. با استانهای دیگر به ویژه مرکزنشینان تهران در ارتباط بود و از هر فرصتی در راستای معرفی صفحه شعر به شاعران صاحب نام و همینطور جوان استفاده میکرد. جایگاهی در استان داشت. به جایگاه سردبیری خودش خیلی اهمیت میداد. ایشان یکی از گویندههای باتجربه و روزنامهنگاران و مجریان باسابقه بود که با رسانه ارتباطی دیرینهای داشت. کمکم با همدیگر دوست شدیم. هر وقت اختلاف نظری پیدا میکردیم معمولاً ظاهر حل و فصل میکرد و برای ظاهر خیلی احترام قائل بود. در صفحه شعر، کاملاً به من استقلال داده بود و روند دموکراتیکی داشت. به نحوی که یکبار خودش شعری گفته بود و آن را به من داد که چاپ کنم. گفتم این شعر هنوز جای کار دارد. حرفی نزد و نظرش را تحمیل نکرد. خیلی برایم جالب بود که سعی نکرد از امتیاز سردبیر بودن استفاده کند. اما بعد از مدتی شعری دیگر از او چاپ کردم که شعر خوبی بود.
رشنوادی اهل ذوق و موسیقی و شعر و گویندگی و نوشتن و خبر بود. او در همهی این گونهها دستی بر آتش داشت. اما کار جدی خودش را خبرنگاری و روزنامهنگاری میدانست و انصافاً در این کار موفق بود.
اولین مجموعه شعرتان را کی و چگونه منتشر کردی!؟
سال ۸۰ که نمایشگاه بینالمللی مطبوعات در تهران برگزار شد، هفتهنامه پیک ایلام هم در این نمایشگاه حضور یافت. در آن دهه مطبوعات واقعاً جنب و جوش قابل توجهی داشتند و به آنها اهمیت داده میشد. شادروان رشنوادی به من گفت اگر موافقی که شما را به عنوان نماینده پیک بفرستیم تهران. با روی باز پذیرفتم و استقبال کردم و در تهران نیز با استقبال عالی مهندس مروارید و دوستانش روبهرو شدم و امکانات رفاهی مهندس مروارید نیز قابل ستایش بود. معلوم بود به خوبی برای کارکنان هفتهنامه احترام قائل است. هفتهنامه به همت شادروان ماشاالله و مهندس مروارید حضوری فعال در این نمایشگاه داشت.
در یکی از روزهای نمایشگاه استاد محمدرضا عبدالملیکان که برای بازدید به نمایشگاه آمده بود، آدم دقیق و با حوصلهای هم بود، تمام غرفهها را به دقت نگاه و در کارشان، تامل میکرد. در غرفه پیک ایلام که با آن آرامش و اقتدار خاص خودش، حاضر شد، دیدن صفحه شعر رنگینکمان توجهش را جلب کرد. وقتی دیدم اشتیاق نشان میدهد، رفتم و نمونههایی از شعرهای خودشان را که در این صفحه منتشر کرده بودم به او نشان دادم. برایش جالب بود و با مهربانی تمام قدردانی کرد و بیشتر از بقیۀ غرفهها در غرفه پیک تامل کرد. برای ارتباط بیشتر تلفنش را هم داد و تلفن هفتهنامه را هم گرفت. وقتی میخواست خداحافظی کند گفتم استاد یک افتخار به من میدهید؟ با فروتنی گفت، جانم در خدمتم! دفتر شعرهایم را از کیفم بیرون آوردم و گفتم استاد اگر ممکن است این دفتر را ملاحظه بفرمایید و اگر وقت دارید نظر و نگاهتان را نسبت به شعرهای من در حاشیه این دفتر بنویسیدو بعد برایم پست کنید.نشانیام را هم پایینش نوشتم.
گفت خدای من! چشم و دفتر را برداشت و رفت…
یک هفته پس از این که به ایلام بازگشتم، دوستان هفتهنامه گفتند آقایی از دفتر شعر جوان زنگ زده سراغ شما را گرفته و یک شماره گذاشته که با ایشان تماس بگیرید. من واقعاً نمیدانستم موضوع چیست و اصلاً در جریان نبودم که استاد عبدالملیکان مدیر عامل دفتر شعر جوان کشور است. وقتی با آن شماره تماس گرفتم، آقایی گوشی تلفن را برداشت و گفت من از طرف دفتر شعر جوان با شما صحبت میکنم. کتاب شما در شورای بررسی دفتر شعر جوان تایید شده اگه ممکنه تشریف بیارید تهران برای امضای قرارداد.
گفتم: قرارداد؟ قرارداد چی؟ کتاب چی؟
کمی که بیشتر توضیح داد، متوجه شدم مدیر عامل دفتر شعر جوان در حقیقت استاد عبدالملکیان هستند و دفتر را پس از این که خودش خوانده برای بررسی به شورای کتاب دفتر ارجاع داده و شورا هم با اعضایی مثل دکتر قیصر امینپور و گروس عبدالملکیان و ساعد باقری و سهیل محمودی اگر درست یادم مانده باشد که در آن جا فعالیت میکردند این بزرگان کتاب را تایید کرده بودند.
هیجان زده شدم. اصلاً فکرش را نمیکردم که شعرهایم به این شکل مورد توجه قرار بگیرد و به صورت کتاب منتشر شود. همان روز با اتوبوس به تهران رفتم. آنجا ویرایش هایی توسط استاد باقری پیشنهاد شد که همانجا اصلاح کردم و بعد از مدتی کتاب با همان عنوانی که روی دفترم نوشته بودم یعنی «از زبان زخمها» با کیفیتی عالی منتشر شد و خیلی هم با استقبال روبه رو شد و خیلی زود به فروش رفت.
از «زبان زخمها» عنوانی که ذهن خواننده را با دنیای وجودی خالق اثر آشنا میکند، انتخاب این عنوان کار خودتان بود؟
من همیشه باورم بر این بوده که عنوان کتاب باید فشرده و موجز شدهی کل کتاب و کل تفکر و سیر اندیشه شاعر یا نویسنده در دوره شکلگیری کلیت آن کتاب باشد. وقتی دفتر شعرم را برای نقد خدمت استاد عبدالملکیان دادم، همین عنوان روی دفترم بود و انتخاب خودم بود. در حقیقت عنوان تمام کتابهایم را خودم براساس تجربههای آن مجموعه و تفکری که در آن هست و موضوعی که آن کتاب دنبال میکند، انتخاب میکنم. در حقیقت عنوان یک کتاب باید عصارۀ فکری آن مجموعه را نشان دهد یا نشانهای از معنای نهفته در متن آن باشد.
بر همین اساس، عنوان دیگر کتاب هایم مانند نام دیگر نیامدن، لانه ویز، ضیافت زخم،خانم فنوباربیتال،یادگاری با پلنگ مرده، خنجری که هنوز میچرخد و مادربزرگ برفی همه را خودم انتخاب کردهام و این انتخابها براساس موجز شدن کلیت آن مجموعه است. مثلاً در کتاب «لانه ویز» با آن عنوان، یک چیزی را میخواستم بگویم. در «نام دیگر نیامدن» حرفی دیگر داشتم در «خانم فنوباربیتال» زندگی و تجربههای دیگری داشتم. «در یادگاری با پلنگ مرده» حرفی دیگر داشتم و فضایی دیگر. در «خنجری که هنوز میچرخد» تفکری دیگر و در «مادربزرگ برفی» فضایی دیگر را تجربه کردهام. اینها همه در ساختار کلی که تم اصلی زندگی و اندیشه من را دنبال میکنند تجربههایی مستقل به شمار میآیند. هر کدام در عین مستقل از دیگری و مانند واگنی از یک قطار با کلیت تفکر من مرتبط هستند.
ظاهراً این اثر در جشنواره شعر فجر دهۀ هشتاد صاحب مقام و عنوان شد، در این خصوص توضیح دهید.
قبل از پاسخ به این مورد، یک نکته در مورد جشنوارهها و جوایزی که تاکنون دریافت کردهام را عرض کنم. این که در هیچکدام از اینها من اثر ارسال نکردهام یا از طرف ناشر بوده یا دوستی اهمیت داده و آن را در جشنواره یا مسابقه شرکت داده است. در این جشنواره به گمانم دفتر شعر جوان کتاب «از زبان زخمها» و «نام دیگر نیامدن» را به عنوان ناشر شرکت داد و برگزیده شدند و این برگزیده شدن هم اتفاقی جالب بود و داستانی دارد. زمانی که برگزیده شدن این کتاب به من اطلاع داده شد، یک زمان بسیار بحرانی و پر چالش در زندگیام بود. دخترم مریم مریض شده بود و من کلاً در این دنیا نبودم و درگیر بیماری و دکتر و دارو و استرس آزمایشهای فرزندم بودم. وقتی به آزمایشگاهی در تهران مراجعه کردیم قرار بود آزمایشهای مریم را به ایتالیا و آلمان بفرستد و هزینهاش آزاد حساب میشد و بیمه این هزینهها را پوشش نمیداد. وقتی مبلغ هزینهاش را شنیدم، انگار در یک روز سرد زمستانی در حالی که دمای هوا بسیار پایینه، احساس کردم عریان زیر دوش آب سرد قرار گرفتهام در خود فروریختم… توان مالی و حقوقم در آن حد نبود. جسارت قرض گرفتن از دوستان را هم نداشتم و به نوعی عزت نفس، اجازه نمیداد و نمیخواستم کسی از سختیهایم خبر داشته باشد. از آزمایشگاه بیرون آمدم. در میدان انقلاب بیهدف پرسه میزدم و غرق در فکر بودیم. آیا برگردم؟ یا هر چه باداباد، به خاطر مریم به دوستی رو بندازم و قرض بگیرم؟! در این فکرها بودم که گوشیام زنگ زد. شماره تهران بود. گفتم بفرمایید. گفت آقای محمدرضا رستمپور؟ یک لحظه فکر کردم که از آزمایشگاه تماس گرفتهاند و هزینه را تحت پوشش بیمه قرار دادهاند با هیجان گفتم در خدمتم. گفت ببخشید من از خانه کتاب تماس میگیرم. شما برگزیده جشنواره فجر شده اید جایزه را از چه طریقی میتوانیم به دستتان برسانیم؟ گفتم دستت درد نکنه جایزه کتاب یا چیز دیگری است؟ خندید و گفت، نه سکهس. تا نام سکه رو شنیدم با اشتیاق گفتم بله! من اتفاقاً الان تهرانم، نشانی را محبت کنید میام خدمتتون! نشانی را که داد دیدم همین خیابان انقلاب روبهروی دانشگاه است. کلاً پنج دقیقه بیشتر فاصله نیست. این را یک هدیهی الهی قلمداد کردم و برای همسرم زهرا که قضیه را شرح دادم خوشحال شد و گفت جور شد بدو بریم!
به سرعت برق و باد رفتیم سراغ خانه کتاب و هدیه را دریافت کردیم. خدای من ۸ سکه کامل، باورم نمیشد. همان روز سکهها را فروختیم و هزینه آزمایش مریم را به طور کامل پرداخت کردیم و آزمایش را انجام دادیم. بعد همسرم را هم سوپرایز کردم و باقی ماندهی پول را برای زهرا طلا خریدم که در آن شرایط ویران روحی بسیار کار ساز بود. مثل یک مسکن عمل کرد. زهرا اهل زیورآلات نیست، ولی آن هدیه خیلی بهش روحیه داد.
من این را یک اتفاق فوق طبیعی میدانم. هنوز هم فکر میکنم آن هدیه مال خدا برای مریم و همسرم بود. خداوند هر کاری را بخواهد جور کند از جایی درستش میکند که تو اصلاً به فکرت خطور نکرده و روی آن نقطه اصلا حساب نکردهای و اصلا در ذهنت نبوده و هنوز هم وقتی آن ماجرا را در ذهنم مرور میکنم به حضور خداوند ایمانم دو چندان میشود.
رویکرد شما در شعر به چه موضوعات و جنبههاییست، برایمان توضیح بده؟
همیشه از همان دوران ابتدایی، در نوشتن، به مسائل اجتماعی علاقه داشتم. دیدن یک کارگر، دیدن یک رهگذر، دیدن زندگی مردمی که به کمک نیاز داشتند، دیدن زندگی مردم سختکوش و ایستاده در برابر ناملایمات زندگی، دیدن مردمان شاد در طبیعت، دیدن مردمان کز کرده در گوشهای از طبیعت، رنج مردم، رنج زنان، رنج مادران و تنهایی و بیپناهی انسان و آسیبپذیریاش مرا به فکر فرو میبرد و دربارهشان مینوشتم. کمکم عرفان و فلسفه نیز به علاقهمندیهایم اضافه شدند و بعد عشق آمد و همهی اینها را دگرگون کرد و عرفان یافته در کتابهایم را به هم ریخت و به عرفانی از نوع شخصی تبدیل شد. نگاه اجتماعیام را عمیقتر کرد و فلسفه را به گونهای دیگر وارد ذهنم کرد. همهی این مضامین و علاقه مندیها را اگر مروری داشته باشید به شعرهایم میتوانید ببینید. در همهی اینها عشق به عنوان یک تم اصلی دیده میشود با رویکردی اجتماعی و فلسفی.
بعد از تجربه شعر کلاسیک به اشعار سپید و کوتاه روی آوردید، آیا دلیل خاصی داشت یا نوعی طبعآزمایی بود؟
از همان ابتدا این با من بود و هم زمان هم شعر موزون میگفتم هم شعر سپید. دفترهای اولم را هم نگاه کنید این نکته را میتوانید به خوبی ببنید. هم زمان با غزل، دوبیتی و رباعی، سپید نیز میگفتم و تعصب خاصی روی یک قالب نداشتم.
قالب را شاعر تعیین نمیکند. شاعر مصالح فکری و اندیشیدن و تخیل و تصویر و تجربه ذهنی و عینی و نگاه خود را وارد کارگاه ذهن میکند و این ذهن هست که با توجه به محتوا و نوع آن، ایده مثل هوش مصنوعی قالب را تعیین میکند و میگوید این را در قالب غزل بگو، این را باید در قالب سپید بگویی. این تنوع قالبها هنوز هم در من هست و هم زمان که شعر کوتاه با سه واژه میگویم شعر بلند و غزل بلند نیز دارم و رباعی را هم دارم
من به شعر معتقدم و به شعریت اثر، نه به قالب و بر این باورم که هر مضمونی قالب خود را به شاعر پیشنهاد میدهد ولی لازمه همهی اینها این است که شاعر باید به ساختار شعر و ساختن شعر مسلط باشد تا از پس این قالب پیشنهادی ضمیر ناخود اگاه به خوبی برآید. اصلاً به پیامبر بودن شاعر معتقد نیستم. شعر را حاصل کوشش و جوشش ذهن شاعر میدانم نه هدیه آسمانی. هر چه کوشش و تفکر و وقت و دغدغه و تمرکز بیشتری روی یک ایده یا مضمون داشته باشیم به همان اندازه شعر، خوب از آب درمیآید و ربطی به الهام آسمانی ندارد. در حقیقت الهام را نتیجه تلاش واندیشیدن و تمرکز شاعر درباره یک موضوع یا یک اتفاق یا یک نگاه میدانم که پس از آن که پخته شد، ناگهان از ضمیر ناخود آگاهت به خودآگاه برمیگردد و به شکل اثری کامل، فواره میزند. هر چه هست حاصل تلاش قبلی خود شاعر است. به عنوان مثال من دغدغههایی داشتهام و خواستهام برای فلان موضوع شعری بگویم مثلاً برای زنان ایلامی و مظلومیتشان. این موضوع در آن لحظه که دغدغه داشتهام و فکرش را کردهام خوب درنیامده. باور کنید حدود ۱۰ سال طول کشیده تا آن شعر دلخواهم را در این باره یافتهام و به مسئول الهام ذهنم گفتهام خودشه، همینه بیار آن را. در حقیقت خیلی از شعرهایم را به همین شکل گفتهام. یعنی امروز یک موضوع توجهم را جلب میکند و مدتها به آن فکر میکنم و مطالعات و اندیشیدن در این باره بعد سالها و یا بعد ماهها ناگهان در ذهنم به شکل پخته شدهای قد میکشد و این همان چیزی است که من بهش میگویم کارگاه ذهنی. هر چه ایده و مضمون در این کارگاه بیشتر صیقل بخورد بهتر از آب در میآید.
شما مجموعهای در مورد شعر آیینی نسبت به حادثه کربلا دارید که راوی شیءوارگی در این حادثه است. لطفاً از نگاه خودتان و از زبان اشیاء برایمان بگو…
مجموعه شعر «ضیافت زخم»، حدود چهل شعر کوتاه را در برمیگیرد که بدون هیچ اسمی از حادثه کربلا امام حسین و یارانش فقط با نشانهها سخن میگوید. راوی این شعرها در یکی زنجیر است، در یکی صحرا، در یکی آفتاب، در یکی شن، در یکی نیزه و بدون هیچ اسمی از واقعه کربلا همهی کتاب به حادثه کربلا اشاره دارد. این کتاب به همت محمدعلی قاسمی و جلیل صفربیگی با حمایت حوزه هنری ایلام و از طرف نشر شاملو منتشر شد. این کتاب در حقیقت حاصل مدتها فکر کردن من، به حادثه کربلاست. علاوه بر اینها شعرهای کوردی چاپ نشدهی زیادی هم با این موضوع دارم که البته به دلیل این که خیلی از تناقضها را در رفتارهای آیینی افراد دیدم از چاپشان منصرف شدهام. وقتی میبینم طرف آدم و عالم را آزار داده بعد میرود موکب میزند و مسئول موکب میشود و به نام حسین و یاران آزادهاش دکان باز میکند با خودم میگویم بس است! تو قاطی اینها نشو و آب در آسیاب این ریاکاری نریز! تا زمانی که شرایط سواستفاده از این چیزها هست شعرها را چاپ نمیکنم و هر زمان شرایط را صادقانه تر ببینم حتماً ادامه خواهم داد.
هنوز هم بعد سالها به کتاب ضیافت زخم نگاه میکنم میبینم راه را درست رفتهام و میتوان با نگاهی نو به این واقعه پرداخت. میتوان با نگاهی متفاوت، سراغ هر موضوعی رفت.
شما از جمله شاعرانی هستید که نسبت به طبیعت پیرامون بسیار حساس و دغدغهمند است. یادگاری با پلنگ مرده به نوعی اثری انتقادی نسبت به کسانی است که ساحت طبیعت را مورد تعرض قرار میدهند. در این خصوص توضیح دهید.
تمام شعرهای من به نوعی تجربه زیستی و ذهنی هم زمان من به شمار میروند. کتاب یادگاری با پلنگ مرده حاصل سالها کوهنوردی و حضور در طبیعت و زندگی با بلوط و پرنده و کوهستان و آسمان و داشتنیهای طبیعی است. چون در برابر طبیعت احساس مسئولیت میکردم. دغدغه شعرهای محیط زیستی شکل گرفت و پس از مدتی به شکل کتاب «یادگاری با پلنگ مرده» که نام فرعی (مرثیههایی برای محیط بیزیست) را در بر دارد در آمد و منتشر شد.
این کتاب ابتدا به صورت یک دفتر در اختیار آقای باقر رحمانی مدیر باشگاه کوهنوردان ایلام قرار گرفت بعد مدتی تماس گرفت و جلسهای تشکیل داد و از کتاب استقبال کرد و این جدیت و درک شعر ایشان و همراهانش برای من واقعاً جالب و انگیزه بخش بود. بهرحال ایشان لطف کردند و گفتند کتاب را به هزینه باشگاه کوهنوردان منتشر میکنیم. زمانی که برای نشر سیب سرخ فرستادیم، مدیر این انتشارات پس از خواندن کتاب پیشنهاد داد که به صورت مشارکت سیب سرخ و باشگاه منتشر شود و نصف هزینه را هم ایشان برعهده گرفت که باز برای من جالب بود و کتاب با کیفیت خوبی منتشر شد.
اتفاق جالبی که در این کتاب افتاد این بود که مورد استقبال کوهنوردان و دوست داران طبیعت و دغدغه مندان محیط زیست قرار گرفت. به پیشنهاد خودم و همراهی خالصانه تعدادی از صاحب نظران و فرهنگ دوستان و باشگاه کوهنوردان، رونمایی کتاب در کوهستان و روی یکی از قلههای ایلام به نام (قلارهنگ) برگزار شد. تجربهای فکر کنم بینظیر بود. همه مدعوین با لباس کوهنوردی به دل طبیعت آمده بودند و دو تن از مجریان مطرح و حرفهای استان خانم طاهره صید محمدی و داریوش همتی اجرایش را برعهده گرفتند و شاعران و کارشناسان و محیطبانان و صاحبنظران ادبی درباره کتاب صحبت کردند. جالب بود. واقعاً آن همت باشگاه کوهنوردان ایلام که سیستم صوتی و بنر و وسایل مورد نیاز رونمایی و پذیرایی را روی کیلومترها به دوش گرفتند و همکاری صادقانه و خالصانهای داشتند قابل ستایش است. رونمایی این کتاب به عنوان یک خاطره خوب در ذهن من مانده. در آن دوره دکتر ابدالی مدیر کل وقت محیط زیست استان که آدم پییگری بود و به این کارها اهمیت میداد هم حضور داشت و صحبتهای خوبی هم ارائه کردو غیر رسمی به شکل گلهای دوستانه، گفت چرا زیر عنوان کتاب نوشتید مرثیه هایی برای محیط بی زیست؟! گویا میخواست بگوید تو با این کارت عملکرد ما را هم زیر سوال بردهای! گفتم: دکتر همین که شما اینجا هستید نشان از پویایی و فعال بودن شماست. اما باید قبول کنیم محیط بیزیست دغدغه من و دغدغه شماست و داریم تلاش میکنیم اتفاقهای خوبی در محیط زیستمان بیفتد سری تکان داد لبخند زد.
به یاد دارم که به همراه استاد محمدرضا عبدالملکیان برای شعرخوانی سفری به ارمنستان داشتید، در این خصوص برایمان بگو!
برای این سفر فرهنگی چهار نفر از شاعران توسط دفتر شعر جوان از کل کشور انتخاب شده بود. من از ایلام بودم و پوریا سوری و علیرضا لبش از تهران و نرگس فرهادی از اصفهان انتخاب شده بود و استاد عبدالملکیان هم سرپرست گروه بودند.
این سفر فرصتی بود برای آشنا شدن با این شاعران عزیز و آشنایی بیشتر با روحیات و رفتار و خصلتهای دوست داشتنی و شخصیت جذاب محمدرضا عبدالملکیان. علاوه بر این، فرصت عالی برای دیدن فضایی غیر از ایران در فرهنگ، ادبیات و هنر که طی هشت روزی که آنجا بودیم واقعاً به من خیلی خوش گذشت و تقریباً تمام کلیساها و مراکز ادبی و فرهنگی و شخصیتهای مطرح ارمنی را توانستیم ببنیم. در دانشگاه ایروان و انجمنها و مراکز فرهنگیاش هم شعر خوانی داشتیم.
پس از آشنایی با نویسندگان و شاعران عضو کانون نویسندگان ارمنستان ما را به هتلی در منطقه ی خوش آب و هوا و ویلایی دز افکادزور راهنمایی کردند. چیزی که مرا شگفت زده کرد این بود که این هتل وابسته به اتحادیه نویسندگان و شاعران ارمنستان بود و تمام مزایای آن به این اتحادیه برمیگشت. نویسندگان و شاعران و اهالی موسیقی و تئاتر این کشور در هفته دو روز میتوانستند از تسهیلات این هتل به صورت خانوادگی و رایگان استفاده کنند. داخل هتل از جذابیت خاصی برخوردار بود. تابلوهای نقاشی، عکسهای هنری عکاسان ارمنی، عکس شخصیتهای مختلف ادبی هنری و کلاسهای ویژهی جلسات ادبی و کنفرانسهای ادبی هنری و موسیقی به سالن اصلی هتل، جذابیت خاصی بخشیده بود.
استاد عبدالملکیان به عنوان سرپرست گروه چهار نفره ی ما کار مشکلی داشت. هر جلسهای که پیش میآمد به دقت و با ریز بینی خاص خود هر چهار نفرمان را معرفی میکرد، علیرضا لبش، پوریا سوری، هاجر فرهادی، محمدرضا رستمپور با تمام آثار و فعالیتها و موفقیتهای کشوریشان را به دقت معرفی میشدند. حتی موفقیتهای استانی و خارج از شعر نیز از دید او پنهان نبود. جالب اینکه بین این چهار نفر، هیچ تفاوتی قائل نبود حتی در برخوردهایش سعی میکرد به عنوان نمایندگانی از شعر جوان امروز ایران به خوبی از پس این کار برآید. در این سفر، هر وقت، فرصتی پیش میآمد گریزی نیز میزدم به معرفی ایلام و فضای ادبی غنی و پر ظرفیتش، از انجمنهای مختلف از شاعران مختلف و از شعر امروز ایلام هم برای او صحبت میکردم که برایش تازگی داشت .
این سفر علاوه بر حس خوبش، شعرهای تازهای نیز برای من به ارمغان آورد و در آنجا در مقایسه فضای فکری دو شاعر ارمنی و ایرانی نیز شعری گفتم که مورد استقبال قرار گرفت.
در حال حاضر پوریا سوری خودش سردبیری ماهنامه ادبی تخصصی وزن دنیا را برعهده دارد که خیلی هم خوب فعالیت میکند
دوستی با پوریا سوری و استاد عبدالملکیان هنوز باقی است و همواره به روز میشود اما از علیرضا لبش و نرگس فرهادی خبری ندارم و شاید روزی آنها را مجدداً ببینم. بهر حال در کنار این سه عزیز واقعاً به من خوش گذشت و خیلی زود با هم انس گرفتیم.
در آنجا جدای از فضای فرهنگی بسیار جذاب و صمیمیت خوب شاعرانش با همدیگر، یک نکته دیگر برایم جالب بود. فرصتی خوب برای شعر خوانی در کرسی شرق شناسی دانشگاه دولتی ایروان پیش آمدکه بخش ایران شناسی آن نیز به شدت فعال است، دانشجویان زیادی در آنجا بودند. آنها با آنکه ایرانی نبودند اما گویشها ی مختلف ایران را به خوبی میشناختند. پرفسور گارنیک اساطوریان رئیس کرسی ایرانشناسی و دکتر گورگن میلیکیان رئیس دانشکده شرقشناسی، فارسی را بسیار عالی حرف میزدند و بر فرهنگ و ادبیات ایران و گویشها و زبانهای مختلف آن تسلط داشت از شعر خوانی همراهانم لذت میبردم. نوبت شعرخوانی من که رسید، شعرهای فارسیام را از مجموعهی نام دیگر نیامدن را که خواندم با ترجمه خوب ادوارد حقوردیان و خانم آشخین با استقبال روبهرو شد. استاد عبدالملکیان گفت، در ضمن محمدرضا رستمپور از اکراد ایران هم هست. ایشان مسلط بودند و میدانستند کجا چه حرفی را بزند. آنجا به کورد بودن من اشاره کرد واقعاً به جا بود. چرا که پرفسور آساطوریان مدرس گویشهای مختلف ایرانی نیز بود تا استاد اسم کورد را آورد پروفسور ناگهان شروع کرد به کردی صحبت کردن با من. آنهم با زبان کردی کرمانجی! گفتم جناب پرفسور کردی ایلام کردی جنوبی است و بعد با کردی جنوبی با من سر صحبت را باز کرد. شگفتزده شدم. از این که این همه به گویشهای مختلف کردی مسلط است. کوردی جنوبی را خیلی خوب صحبت میکرد. گفت حالا یک شعر کوردی برای دانشجویانمان بخوان. گفتم مگر حالیشان میشود گفت بله اینجا گویشهای کوردی هم درسشان میدهم. با هیجان شعری کوردی از مجموعه کوردی لانه ویز را برایشان خواندم که مورد تشویق او و دانشجویانی که کوردی میخوانند قرار گرفت. این جلسه و آشنایی با این دو شخصیت و دانشجویان فارسیخوان و کوردیخوان، برایم فراموش نشدنی است. بخصوص وقتی که دانشجویان نظر خود را دربارهی شعرهایمان میگفتند و از اینکه شعر تعدادی از شاعران ایرانی را از زبان خودشان میشنوند ابراز خرسندی میکردند. خلاصه این که اگر دو سه خاطره ماندگار در زندگیام داشته باشم یکیشان حتماً این سفر فرهنگی است.
شما علاوه بر شعر فارسی، در شعر کُردی آثار ارزشمندی دارید صاحب کتاب و نقد و نظر در این حوزه هستید. چه شد که وارد این حوزه شدید؟ توضیح بفرمایید.
خیلی طبیعی خب راستش شعر فارسی را من با جدیت دنبال میکردم اما زمانی که ظرفیتهای شعر کوردی را شناختم به شکلی طبیعی کوردی گفتن ر ا هم تجربه کردم البته با نگاهی امروزی و هم قد شعرهای فارسیام .اولین ورود به شعر کوردی که من تجربه کردم در حقیقت یک شعر مدرن بود و با برداشتی آزاد از شعر زمستان اخوان ثالث با ساختاری اجتماعی عاشقانه و بر اساس زندگی و تجربههای خودم شروع کردم بهر حال شعرهای کوردیام در نهایت در مجموعهای به نام لانه ویز منتشر شد که خیلی هم مورد استقبال مردم و شاعران و منتقدین قرار گرفت و خیلی زود شاید یک ماه این کتاب فروش رفت و در آینده نیز حتماً کتابهای کوردی دیگری خواهم داشت. چون بر آنم که هم زمان با شعر فارسی، شعر کوردی را نیز به صورت جدی دنبال کنم. الان به اندازه دو مجموعه شعر کوردی چاپ نشده دارم ولی خصلتم این است که برای چاپ کتاب، هیچ عجلهای ندارم. معتقدم کتابی که چند سال بماند اگر خوب باشد همان تازگی را دارد و اگر روزنامهای باشد و به مرور زمان رنگ کهنگی بگیرد همان بهتر که چاپ نشود.
شعری که بعد ۱۰ سال ۲۰ سال سراغش رفتی و احساس کردی حرفش هنوز تازه است و حرفی برای گفتن دارد، بسیار بهتر است از شعری که روزنامه وار همان روز منتشرش کنی. البته این نگاه شخصی من است و قصد تحمیل آن را به کسی ندارم.
اولین شعر کُردیتان چه بود، شیوه آفرینش آن را برایمان تعریف کن…
ابتدا یک غزل شش بیتی بود با عنوان زمستان که بعد چند سال این غزل ادامه یافت و به یک مثنوی غزل بلند حدود صد بیتی رسید. این اثر به اسم «تام وههار» بود ولی آغاز کوردیسرایی من با آن غزل زمستان بود که تحت تاثیر زمستان اخوان ثالث سروده شده بود. بعد کمکم و هم زمان با شعر فارسی، شعر کوردی را هم جدی گرفتم و دنبال کردم و تا امروز ادامه دارد. در مورد زبان هم معتقدم این نوع ایده، شعر و حرف شاعر است که زبان را انتخاب میکند یعنی یک شعر، خودش در ذهنت زبانش را نیز هم زمان با قالب پیشنهاد میدهد میگوید این موضوع در کوردی زیباتر و شیواتر است، این موضوع در فارسی بهتر است…
در شعر شما بازتاب زندگیتان جاری است. لطفاً در این مورد توضیح دهید.
ما برای تکرار اندیشههای دیگران و تجربههای دیگران نیامدهایم. ما برای کپی گرفتن از زندگی دیگران پا به عرصه شاعری نگذاشتهایم. بر این باورم که هر شاعر، نویسنده، هنرمند و صاحب اثری باید اثر انگشت خودش را روی اثرش داشته باشد. ما علاوه بر تجربههای ذهنی که در کتابها، فیلمها، موسیقیها و شنیداریهای شفاهی داریم تجربههای خودمان را هم باید ببینیم. اساس کار را براساس تجربههای خودمان بچینیم. اگر من زندگی مارکز رابرای مخاطب کپی کنم خب مخاطب میرود مارکز را میخواند و به متن اصلی مراجعه میکند. من باید تجربههای مارکز را در ذهنم داشته باشم اما چیزی که خلق میکنم زندگی محمدرضا رستمپور باشد. با تمام اندیشهها و نوع نگاه و دیدگاه خاص خودش و چیزی که یک صاحب اثر را خاص میکند همین خود بودن است. به فنون ادبی تسلط داشته باش، کتاب بخوان و بخوان و بخوان و بخوان اما در نهایت خودت را خلق کن. چیزی که برای مخاطب و درون خودت جذاب است، همین خود بودن در اثرست. هر وقت عاشقی، عشق را به تصویر بکش. هر وقت درد جامعه داری، درد را شعر کن. هر وقت اندوهگینی اندوهت را صادقانه بیان کن. با خودت صادق باش.
در تمام کتاب هایم میتوانید این تجربیات شخصی را ببینید. از عاشقانه گرفته تا طبیعت ستایی و سوگواری طبیعت و عرفان شخصی و فلسفه جویی و نگاه به مردم جامعه زندگی اطرافیان و خانواده و درون و ذهن خودم. البته این بازتاب زندگی خود و شناسنامه شخصی خود در اثر، به نوعی راه رفتن روی طناب سیرک است و باید حواست باشد که چگونه بیان میکنی و چه چیزی را چه جوری ارائه بدهی. وقتی یک تجربه شخصی را ارائه میدهی، باید آنقدر روی آن کار کنی و صیقلش بدهی که شکلی فراتر از شخصی به خود بگیرد. مثلاً اگر خوانندهای در فرانسه یا تهران یا کردستان، شعر یا اثر تو را بخواند برایش قابل درک باشد و به آن اهمیت بدهد. در آن احساس مشترک بودن داشته باشد؛ وگرنه این که یک مسئله و تجربه شخصی را فقط ارائه بدهی که برای کسی مفهوم ندارد. زمانی موفق میشوی که حرفت به زبانی باشد که دیگری در آن خود را نیز بینید و درد هزاران مثل تو باشد که یک نفرش شانس بیان کردنش را پیدا کرده است و آن یک نفر تو باشی! و باقی بتوانند خود را در شعرت ببینند.
آیا شعر و ادبیات توانسته اقناگر روح و روان شما باشد؟ چگونه؟ توضیح دهید.
در حقیقت اگر بخواهم به این سوال پاسخ صادقانهای بدهم باید بگویم نه! شعر و ادبیات برای اقنای روح و روان نیست، بلکه برای کشف پنجرهای است به دنیای عجیب خواستههای درونی که فقط فرصت تنفس و نگاهی میدهد. بخش زیادی از وقت من را دیدن سینما و شنیدن موسیقی و بودن در بین مردم تشکیل میدهد. اینها هرکدام دریچهای جداگانه به آن دنیای عجیب درونی است که شاید بتواند کمی از آن روح تشنه را سیراب کند اما همه را نه!
شعر و ادبیات برای من بطور کامل اقناگر نیست، خودش مسیری برای جستجو و در پی یافتن اقناست. مگر میشود یک روح تشنه با ادبیات و سینما و کتاب و موسیقی کامل اقناع شود. اگر چنین باشد که خیلی زود انسان به تکامل میرسد. با اینها فقط میتوان راههای تازه برای اقنای روح کشف کرد. اینها کشفهای تازهتر، نگاه تازهتر، تجربه تازهتر و مسیرهای تازهتر میتوانند ببخشند و راهنمایی کنند، اما غنای روح انسان، بسیار وسیعتر از این حرفهاست کوتاه کنم قضیه خیلی بزرگتر از این حرفهاست.

جریان شعر کُردی جنوبی را چگونه ارزیابی میکنی؟
شعر کوردی جنوبی امروز یک شعر به روز و پویا و نو زاست که همواره درحال تجربههای تازهتر و بهتری است این یک ادعا نیست. میتوان برای دیدن اسنادش به کتابها و شعرهای تک اثر کوردی جنوبی از دهه هفتاد مراجعه کرد.
بخشی از این شعر ترجمهپذیر و با مولفههای جهانی است که من خودم به این بخش از آن علاقهمند هستم. معتقدم شعر کوردی را باید به عنوان یک شعر جدی نگاه کرد. نه یک تفنن و سرشار از طنز و کنایههای سطحی. جالب این که در کنار شعر کوردی امروز جنوبی، رمان کوردی جنوبی دارد پا میگیرد که این هم میتواند نشانهای از موفقیت شعر باشد. نویسندگان نیز به این سمت گرایش پیدا کردهاند. اگر شعر کوردی موفق نمیشد بدون شک کسی رغبتی به این سمت نداشت.
وقتی شعر کوردی جنوبی میگویی به همان اندازه که خودت و زبانت را جدی بگیری، موفق میشوی. اگر به این زبان، به عنوان یک زبان تزیینی و مراسمی نگاه کنی بدون شک همان لحظه در شعرت تبلور پیدا میکند، اما اگر وقتی شعر کوردی گفتی و خود را در جایگاه شاعری بدانی که در جهان با این زبان حرفی برای گفتن داری بدون شک هم شعرت به دل مینشیند و هم حرفی که برای گفتن داری نمایان میشود.
برای پیشبرد و فراگیر شدن زبان مادری چه راهکاری را پیشنهاد میکنید؟
من اتفاقا چند روز پیش در یک برنامه رادیویی در پاسخ به سوالی شبیه به این، خدمت دوستانم گفتم که زبان مادری، چیزی نیست که بتوان با فارسی گفتن کودکان و مادران، آن را از بین برد. زبان مادری ظرفیت نهفتهای است که در درون هر شاعری باشد. یک روز بروز پیدا میکند اگر چه بدون شک برنامه داشتن برای حفظ زبان مادری میتواند در تقویت و رشد این قضیه کمک کند و با آموزش و گسترش فرهنگی و نشر روزنامه و رسانه با این زبان میتوان به تثبیت و گسترش و پایایی آن کمک کرد، اما جای نگرانی ندارد و از بین رفتنی نیست.
آیا به قومیت در ادبیات اعتقاد داری؟ چرا؟
پاسخ این سوال ساده نیست و از چند منظر میتوان به آن نگاه کرد .پرداختن به تاریخ و دردها و رنجها و سختیها و عشق و اگاهی و دانش و اندیشهها و باورهای یک قوم در شعر و داستان، رمان و فیلم میتواند به عنوان یک ژانر مورد توجه و پرداخت قرار گیرد اما گرفتار شدن در افتخارات قوم و قبیله نابود کننده است و شاعر و نویسنده و هنرمند را در حصار قرار میدهد.
به نظرم ادبیات در حال حاضر، مسئولیت سنگین فرعی دیگری هم دارد و آن نجات جامعه از قومیت و قبیله و یارکشی و تعصبهای بیخودی است. چیزی که سیاست به شدت در حال گسترش آن است و در انتخابات شورا و مجلس به خوبی میتوان این بازگشت به مرزهای محدود قبیله و قوم را دید. در سالهای گذشته تعدادی از نمایندگان مجلس به شدت به قوم گرایی و قبیله گرایی دامن زدهاند و با گسترش قوم و قبیله خود در سیستم اداری بی آن که خود متوجه باشند به نوعی نژادپرستی آلوده شدهاند و دیگران را نیز آلوده کردهاند.
وحشتناک است که وقتی برای گرفتن وام یا یک کار اداری یا حتی یک کار شخصی به مراکز خصوصی مراجعه میکنی، اولین چیزی که از شما میپرسند این است که اهل کجایی؟ از کدام قبیله و قوم هستی؟! اگر دیدند قوم و قبیله ی با نفوذی دارید کارت را درست میکنند اگرنه که باید حالا حالا بیا برو داشته باشید!
اما در نگاه گسترده تر و جامع تر به قوم ،پرداختن به زندگی و دغدغهها و رنجها و شادیها و باورهای یک قوم میتواند نقطه قوتی برای یک اثر ادبی باشد. همان چیزی که در آثار بختیار علی نویسنده مطرح کورد میتوان به خوبی دید که اتفاقا رنگ جهانی هم گرفته و به خوبی از پس آن برآمده. یا چیزی که در نویسندگان جنوبی یا شمالی ایران یا در نویسندگان جهان مانند مارکز و یوسا و خالد حسینی و… دید.
بدون هیچ قیاسی از تجربههای شخصی خودم اگر بخواهم مثالی بزنم، در شعرهای کوردی من با این قوم گرایی روبه رو شدهام و شعرهایی دارم مثل (ئاسمانه گهت چتهوره) که در این شعر، من کاملاً به دغدغهها و رنجها و سختیهای یک کودک کورد درگیر جنگ پرداختهام که چگونه جنگ زندگی اش را به ویرانهای تبدیل کرده است. اما در همین شعر، یک دیالوگ دوطرفه راه انداختهام و کودک کورد را هم صحبت یک کودک عرب قرار میدهم که او هم مشکلات و رنجهای خود را از درگیری ناخواسته و تحمیل شده با جنگ و آوارگی میگوید. هر دو در نقطهای به این نگاه مشترک میرسند که ما همه هر کدام به هر زبان و در هر قومی به شکلی همدردیم. گفتار این رنجها هستیم ! این کودک روبه روی کودک کورد در حقیقت میتواند کودکی در آفریقا، لبنان، فرانسه، تایوان یا لیبی یا هر کجای دیگر جهان نیز باشد.
اگر بخواهم نتیجهگیریای داشته باشم از این بخش صحبتم باید عرض کنم، زمانی که میخواهیم قوم را به زبانی هنری و با فکری جهانی مطرح کنیم، خوب است. میتواند نقطه قوت باشد و سرشار از منبع و مضمون و محتواست، اما زمانی که در دایره تعصب آن گرفتار شویم، خطرناک میشود. دیروز نوشتهای میخواندم از شادروان رضا براهنی. نوشته بود قبل ازانقلاب من درخواست دادهام زبانهای کوردی و ترکی در دانشگاه تدریس شود ببینید این نویسنده خودش ترک زبان بود و برای زبان قوم خودش بسیار احترام قائل بود اما کورد را هم به عنوان یک درد مشترک میبیند و برای آنها هم تلاش میکند این چیزی است که در قوم گرایی میزان گسترش فکر آدمها را نشان میدهد .
به نظر شما چگونه از بومیگرایی میتوان جهانی شد؟
به تجربه دیگرانی مثل مارکز و یوسا و لورکا و بختیارعلی و حتی محمود دولتآبادی و صادق هدایت نگاه کنیم. اینها تفکرشان جهانی است اما محیطی که روایت میکنند محیط پیرامون خودشان و تجربیات جغرافیا و فرهنگ خودشان است.
برای جهانی شدن، باید جهانی فکر کرد. فکر کردن به تنهایی هم کافی نیست. باید واقعاً جهانی شدن و باور داشته باشید جهانی شدن.
شعر و نثر کوردی جنوبی خودمان هم میتواند جهانی شود. اگر مولفههای جهانی شدن را در درون خودش بتواند جای دهد، قطعاً آن اثر موفق خواهد شد.
از خاطرات خودتان در حوزه شعر و ادبیات بگویید.
هر شعر و هر اثر که شاعر به مخاطب ارائه میدهد، برای خودش بخشی از زندگی و تفکرش به شمار میآید. اگر عامتر نگاه کنیم همان اثر یک خاطره است که به زبانی هنری و ادبی نمود پیدا کرده. به نظرم شاعر و نویسنده در اثری که خلق کرده خاطرهی خود را از زندگی نشان میدهد و همان میشود دفتر خاطراتش. البته اگر خاطره را عام نبینیم و به مفهوم مصطلح نگاه نکنیم و از خاطره به عنوان یک نکته اثرگذار در زندگی اعم از رنج، طنز و شادی آن را بیان کنیم، آن وقت میبینیم تمام شعرها و نثرهایی که شاعر و نویسنده خلق میکند. در حقیقت یک خاطره از هستی و بخشی از وجود صاحب اثر است که کنده شده و به شکل داستان یا رمان یا فیلم یا تئاتر ارائه شده است.
من بعضی از شعرهایم را اصلا نمیتوانم بخوانم. یعنی هر بار خواستهام جایی بخوانم مثل ماشینی که لاستیکش ساییده شده و در روز بارانی در سربالایی از گلولای میخواهد بالا برود در همان جای خود وامیماند. هر چه تلاش میکنم بخوانم نمیتوانم. در همان ابتدای یا وسط کار به گریه میافتم! این گریه از کجا میآید؟ این گریه همان خاطرات و تجربیات تلخی است که در پشت صحنه بیت بیت شعرها پنهان شده. وقتی میخوانی در حقیقت آن خاطرهها از نو زنده و تازه میشوند و مثل زخمی که دهانش باز مانده، هنوز خون فواره میزند. تازه میشود و به گریهات میاندازد. البته ارزش هنری یک اثر زمانی مشخص میشود که آن خاطره چنان هنرمندانه کار شده باشد که مخاطب نیز خاطره ات را حس کند و اگر در طول عمرش یکبار هم تو را ندیده و از زندگی ات خبری ندارد با اثرت به گریه بیفتد و آن اندوه را به خوبی درک کند. حتی آن شادمانی که تو تجربه کردی او هم تجربه کند بدون این که تو را دیده باشد و بشناسد. اینجاست که مرز بین خاطرهگویی و شعر هم مشخص است هم ناپیدا.
در ادبیات چه چیزی برای شما ارزشمند و بااهمیت است؟
کلمه! کلمهای که من را به اندیشهای هدایت کند… کلمهای که تکانم بدهد… و من را به فکر فرو ببرد و به دنبال خودش، بکشاند. کلمهای که من را به مکث دعوت کند. به فکر کردن به درون. به تحول درونی، به تحول نگاه و در من تغییر ایجاد کند. من به کلمه خیلی معتقدم. آن را مقدس میدانم. برای همین است که به کلمات افراد خیلی بیشتر دقیق میشوم و اهمیت میدهم. گاهی یکی با کلمهای مجذوبم میکند و مدتها شیفتهی اندیشهاش میشوم.
البته کلمه که میگویم منظورم کلمات کپی و شعاری و دزدی و رونوشت نیست. منظورم کلماتی است که از عمق جان صاحب کلمه برآمده باشد و بر دل بنشیند. شاید برای همین است که هر نویسنده و شاعری به راحتی جذبم نمیکند. از پنجاه کتابی که میخوانم یکیش من را در خود فرو میبرد و در خود نگاه میدارد و هم زیستش میشوم
ادبیات امروز و جریان شعر را چگونه میبینی؟
باید جریان اصیل و تلاشگر و کاشف و روان ادبیات را از جریان سطحی و همه گیرش جدا دید. برای شناخت ادبیات امروز و این که الان در چه سطحی است و چگونه پیش میرود، باید به گذشته ادبی مراجعه کرد. بعد به دنیای معاصر بازگشت و سبکها و جریانها و مکاشفههای مختلفی که ادبیات پشت سرگذاشته را دید و بعد حال و اکنونش را قضاوت کرد. در ادبیات ایران هر ده سال اتفاق خوبی میافتد. تحولی پیش میآید و در دهه های گذشته این جریان داشتن و تلاش برای نوزایی و از نو ساختن و کشفهای تازه را باید ستایش کرد.
ادبیات آیینهی تمام نمای جامعه است. تمام اتفاقها و جریانهای اجتماعی و تاریخی و جهانی و بومی در ادبیات دخیل هستند. اگر اتفاقی نیفتاد معنایش این است که در آن جامعه رکود حاکم است و حرکتی تازه از نظر اجتماعی پیش نیامده است. وقتی ادبیات حرکت داشت میتوان این حرکت را همه جانبه دید و وقتی رکود داشت باید برای آن جامعه ترسید.
چه کارها و آثاری در دست اقدام داری؟
از نظر شعر یک مجموعه غزل و سپید کوتاه جدید در دست تدوین دارم. یک مجموعه کوردی را هم آماده کردهام. علاوه براینها در حوزه کارهای پژوهشی یک پژوهش در زمینه وزن شعر در ادبیات شفاهی مردم ایلام دارم که آماده چاپ هست و اینها را منتظرم تا ناشر خوبی پیدا کنم و در فرصت مناسب منتشر شوند. هر چه دیرتر، بهتر و پختهتر!
اما با توجه به دور تازه تجربههای دانشجوییام در آینده نزدیک حتمایک پژوهش در حوزه ادبیات کوردی ایلام و سبک شناسی شعر معلاصر ایران نیز منتشر میکنم.
با سپاس از وقتی که گذاشتید.
اختیار داری! باید قدردان شما باشیم که یک تنه و بدون هیچ مزد و منتی برای مستند کردن ادبیات ایران به ویژه ادبیات این دیار تلاش میکنید. کارهای اخیرتان نشان میدهد که با هدف علمی پیش میروید. امیدوارم اهمیت کارتان در استان و در کشور به زودی آنگونه که شایسته است، دیده شود.
- نویسنده : محمدعلی قاسمی
- منبع خبر : ماهنامه رووژگار

















































