این «راه» از آغاز به مقصد می رساند
این «راه» از آغاز به مقصد می رساند
ده‌نگ ئیلام - یاسر بابایی، نویسنده و روزنامه نگار ایلامی در قالب نثر ادبی، یادداشتی در طول سفرش به عتبات عالیات نگاشته است.

در این دلنوشته می خوانیم:

۱) از مهران تا کربلا

گر چه قرار است هر رسیدنی، به هر مقصدی از هر مبدأی، از «راه» تو را برساند، اما «راه» در من آنگونه که مرا رسانده است، از توپوگرافی و مهندسی و علائم راهنمایی و رانندگی، پوست ترکانده و به نماد تکاپویی تبدیل شده که از هزار نبض و هزار رپ رپ سرد و خاموش، از رگ به جهان مویرگها و از جشنواره سکوت تا فریادهای سرکوب شده امیال پر سر و صدا، رسیدن های من همه از «راه» گذشته اند.

«راه» برای من دل‌مشغولی سوژه نقاشی های ابتدایی ام بود و گاهی بومی سیاه با راهی که پشت تپه ای گم می شد مرا می رساند به روستای گم و گور پشت نقاشی که درون دره ای، کورسویش شاید کسی را رسانده بود.

گاهی «راه» برای من مجموعه به هم پیچیده ای بود که بی آدرس، از هر جای جهان، به مقصدهای معینی می رساند که ممکن تو آن را نخواسته باشی پروردگار من. گاهی از درخت بالا می رفتم، به زمین مک می زدم و از ریشه تا برگ، از هزاران هزار جاده می گذشتم و می دیدم که خدا خمیره آوندهای جهان است… و چه خوب «راه» با «آه» هم‌قافیه می شد و هر آه راهی می گشود به شعری بی‌سر در ظهری داغ.

در این «راه»، تا چشم کار می کند دریاست، دریایی از آب، از ماسه، از شوره زار، از کلمه و گماگم معنا و اوراد و لبها، با موجموج تمنا و امید به استجابت در جزیره های قرار.

در این «راه»، قرار نیست کسی نرسد، همه قرار رسیدن دارند و شگفت آنکه در جیب هیچ پیراهنی، نشانی هیچ مقصدی نیست!

جذبه ای دارد این «راه»، با مغناطیس عشق و براده های طلا و خاکهای کیمیا شده. از میان دود و عبور از میان شکافها و نسلها، و از هر دریچه ای که هر دوربینی کشف و ضبط و منتشر می کرد، «راه» از گم«راه» مشخص بود… و کیست که نداند در کدام راه دارد می رسد یا نمی رسد؟

۲) در محضر عباس (ع)

پس آنگاه عشق ضرب شد در هزاران توان، از بن جانی خسته و جسمی متلاشی، که قبل‌تر از آنکه بمیرد مرده بود از خواستن، و با آنکه می خواست و نمی شد و می خواست و نمی شد، عاقبت شد و دستش به پنجره ای رسید که مغناطیس جذبه اش، نه به قانون جاده و جاذبه محتاج است و نه ترازویی دارد برای امتیاز دادن.

من «راه» زیادی آمدم و هزاران بار گم شدم تا شاید کسی پیدایم کند. پایم مرا به کربلا رساند و در بین الحرمین، قدم زد مرا. گنبد حسین به غروب آغشته بود و پرچم سرخش می تابید. سرگشته قانون «راه» شدم که کدام یک به کدام مقصد که چگونه و چرا؟ اما باز، بی قانون، بی مقصد، بی «راه» و بی دلیل، آمدم به خانه برادرش. و عباس (ع) و من به هم دست دادیم و به او گفتم یا عباس! ادرکنی… ادرکنی… ادرکنی…

۳) در محضر حسین (ع)

هر چه می بینم، شکسته است، که از میان موج اشک می بینم. و می بینم که اشک اینجا یک «راه» است که هم آغاز مسیر است و هم پایان آن. در جاده اشک، وقتی که راه افتادی، رسیده ای. اینجا حسین (ع) را می بینم که گر چه گفتمانش را سر زدند و توده مردم زمانه اش، قرائت او را نخواست، اما «راه»ی که آغاز شد، در همان لحظه هم رسید و هنوز هم دارد ادامه می یابد و می رساند.

ایجا خدا را به مکان قسم می دهند و می گویند ای خداوند ما! به خاطر این مکان که به نام حسین (ع) شرافت یافته است، تو را قسم می دهیم که گره از کار فروبسته امت ما باز کنی، که ما گرچه به زبانهای مختلف و در لباسهای رنگارنگ کهنه و نو تو را می خوانیم، اما همگی به یک چیز تو را سوگند می دهیم؛ به این خاک، به این مزرعه پاک، که در تلخ‌ترین سال تاریخ، به واسطه حسین (ع) و یارانش، شرافت یافت، به این موزائیک جغرافیا قسم‌ات می دهیم که از این کشتار بی رحمانه ایمانها، نخ تسبیح ما را از پاره شدن حفظ کنی.

خداوندا! ما به این مکان شرافت یافته در تاریخِ اعتقادات تمدن ساز، سوگندت می دهیم که ما را شفا بدهی؛ هم این جسمِ به مکافات دنیا افتاده را و هم این روح به تاراج تماشای حرام رم کرده را. الهی ما را شفا بده، تو را به این گلدان بارور و این خاک بخشایشگر کربلا سوگند می دهیم که از بیماری خود را به خواب زدن، ما را شفا بدهی.

خدایا! کلمه هایم را نجات بده، تو را به این خاک و به این کتاب جغرافیاییِ شرافت یافته سوگند می دهم، که به واژه هایم ارزشی بیفزا تا زمان در آن از خط خارج شود و حجم بگیرد. آهنگی به کلماتم اضافه کن که از چشم خواننده و گوش شنونده تا قلب او، بی سکته و چالش عبور کند و به معنا برساندش.

من اصلا برای چه می نویسم اگر از تو ننویسم؟ و وقتی که تو هستی، چرا سراغ دیگری باید بروند کلمه هایم؟ ای خداوند ما! به حق این مکان عبور کرده از آزمون و خطا، به کلمه هایم توان جنگیدن بده که بتوانند هم با ادبیات و فریب دستورهای زبان بجنگند و خودشان خودشان را شکست بدهند، و هم بتوانند با کلمه هایی بجنگند که از جنس مربع این خاک نیست و خداناباور است و عقل گریز.

اینجا همه آمده اند، از هر نژاد و پرچم تا هر جغرافیای گم و آشنا… اینجا همه آمده اند تا برسند و گمان می کنم اگر جایی در جهان، زمانی نصف جهان بود، کربلا امروز همه جهان است. رنگها هستند و پرچمها هستند و جغرافیاهایی که از خاکها و رودها و رگها می گذرند نیز هستند، اما اینجا همه شهروند یک خیابان‌اند که در یک سر آن خورشید می فروزد و در سر دیگر آن، ماه می تابد.

۴) در محضر امامین کاظمین (ع)

در این مکان غریب با قوانینی که هنوز هم محدودکننده است، خدا را به زخمهایی قسم می دهند که این دو امام از زمانه برداشته اند. قسم به زخم! که هر جا می نگرم زخمی ام و درمانم تویی.

اینجا از دانستنی های انسان حضور که عبور می کنی، اگر به خداباوری رسیدی و لحظه هایت خداحضور شد، پیوند تو با زخم، آغازی است که از همان اولین خراش‌ها، به پایان نیز رسیده است. قسم به همان زخم که عقلهای انسان حضور به ما دادند و می دهند که ای خداوند ما! از کج فهمی زمانه و از هزارجادوی مسموم رسانه ها، دل ما را سم‌زدایی کن یا رب!

اگر به ما زخم دادند و در حصرمان کردند تا آنچه اتفاق افتاد و می افتد اتفاق نیفتد، خداوندا! قسم به زخم و دردهای نگفتنی اش، قلب ما را سم‌زدایی کن و به کلماتمان تنفس مصنوعی بده که احیا شوند و احیا کنند.

اینجا به شرط چشمان خداحضور، هر درد درمان نیز هست. به من بگو از «راه» کدام زخم رفته ای، تا بگویم رسیده ای یا گمان رسیدن داری.

۵) مسجد کوفه در محضر علی (ع)

گاهی جغرافیا از عرض و طول و نقشه نشان‌گذاری شده عبور می کند و به تاریخ می پیوندد. گاهی جغرافیا را که بتکانی و خاکش را که بگیری و از خشت خشت خون و نژاد که عبورش بدهی، به حقیقیتی می رسی که تمام راهها را خلاصه می کند در یک «راه»، تمام مقاصد را در یک نقطه گرد هم می آورد و بی آنکه بدانی، تو را حتی بی حرکت، از هر مبدأی به آنچه که باید، رسانده است.

اینجا کوفه است، شهر هزار عقیده و اعتراف، شهر هزار فتوا، شهر هزارلشگر. تمام مقاصد و نشانی ها اینجا در یک «محراب» خلاصه شده است که هر چه بشویند، رد خون از مرمرهایش پاک نخواهد شد. محرابی که گر چه خطبا و امرا و خلفا و سلاطین بسیاری در آن ایستاده اند و مردم به آنها اقتدا کرده اند اما، چیزی که این جغرافیا به آن شرافت یافته و چشمه ای که از آن هویت گرفته است، کسی جز حیدر و چیزی جز کلام و خون حیدر نیست.

کوفه را برای من بگذار تا بدانم کیستم.

این جغرافیا قرار است به چیز دیگری نیز شرافت یابد و آن مرکز حکومت مهدوی است… و این به من می گوید ای سالکِ از خون تا مروارید دویده به جان و جنون، از هر «راه»ی و عقیده ای و از هر آغازی بیایی، به محراب می رسی که کارویژه آن نماز است و نماز است و نماز است.

خداوندا! به نماز ما عمق و به حضور ما معنایی ببخش که بدانیم «راه» از بی«راه» کدام است. خدایا محراب را خالی نگذار، آن را بگشا به قدم مهدی (عج) که دلمان در این مکان، اقتدا به مقتدا می خواهد تا آن همه خاطره سیاهِ آلوده به سیاست را از یاد ببریم. خداوندا! این روزهای یتیمی را تمام کن و صاحب ایتام و فقرا را برسان.

ای خداوند ما! وقتی کسی مضطر شده و تو را می خواند، تو وعده اجابت داده ای، ما در اضطرار دین و دنیا تو را می خوانیم، ما را از محراب به محراب و از اقتدا به مقتدا برسان.

  • نویسنده : یاسر بابایی