ناوپله‌کانه؛ بقچه‌ای که دلِ مادر را هم همراه عروس می‌فرستاد
ناوپله‌کانه؛ بقچه‌ای که دلِ مادر را هم همراه عروس می‌فرستاد
واده‌نگ کورد - بعضی کلمه‌ها هستند که اگر از زبان پیرترهای کلهر نشنوی، کم‌کم از یاد می‌روند. یکی از همان‌ها «ناوپله‌کانه» است.

بعضی کلمه‌ها هستند که اگر از زبان پیرترهای کلهر نشنوی، کم‌کم از یاد می‌روند. یکی از همان‌ها «ناوپله‌کانه» است. ما بچه بودیم و معنی اسمش را درست نمی‌دانستیم، فقط می‌دیدیم وقتی دختری را راهی خانه بخت می‌کردند، مادرش بقچه‌ای کوچک را هم کنار جهازش می‌گذاشت و می‌گفت: «ناوپله‌کانه‌ از یادت نرود.»

داخل آن بقچه، چیزهایی می‌گذاشتند که هم مقوی بود و هم دیر خراب می‌شد؛ بژی، قند، نقل، نخود، کشمش، گردو و هرچه بتواند چند روزی بماند. آن روزها نه از یخچال خبری بود و نه از این همه خوراکی آماده. اما قصه ناوپله‌کانه، فقط قصه چند مشت خوردنی نبود.

عروس‌های آن زمان، به‌ویژه در زندگی ایلی و روستایی، آن‌قدر باحیا بودند که روزهای اول حتی اگر گرسنه می‌شدند، رو نداشتند چیزی بخواهند یا راحت سر سفره بنشینند. تا چند روز طول می‌کشید با خانه جدید خو بگیرند و بعد هم با رسم پاگشا سری به خانه پدری بزنند. مادرها این را بهتر از هر کسی می‌دانستند. برای همین، بقچه‌ای از خوراکی همراه دخترشان می‌فرستادند تا اگر دلش ضعف رفت، دستش پیش کسی دراز نباشد.

حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم ناوپله‌کانه بیشتر از آنکه توشه راه باشد، دلگرمی راه بود. انگار مادر می‌خواست تکه‌ای از خانه خودش را هم در آن بقچه بگذارد؛ پیامی بی‌صدا که می‌گفت: «اگرچه از این خانه رفتی، اما هنوز حواسم به تو هست.»

شاید اهل هر روستا روایت خودش را از این نام داشته باشد، اما خاطره آن برای بسیاری از خانواده‌های کلهر یکی است؛ خاطره مادری که پیش از هر چیز، نگران گرسنگی و غربت دخترش بود.

امروز دیگر کمتر کسی از ناوپله‌کانه حرف می‌زند. رسم‌ها عوض شده‌اند و زندگی شکل دیگری پیدا کرده است. اما اگر این واژه‌ها و خاطره‌های کوچک ثبت نشوند، بخشی از حافظه فرهنگی ما هم آرام‌آرام از یاد خواهد رفت؛ همان حافظه‌ای که گاهی همه بزرگی‌اش در یک بقچه کوچک، چند تکه بژی و چند مشت نخود و کشمش خلاصه می‌شد.