پیش از آنکه صدای کبک از نوار کاستها پخش شود، پیش از آنکه ابزارهای پلاستیکی تقلید صدا به دست شکارچیان بیفتد، در کوهستانهای زاگرس و خراسان، همیشه آدمهایی بودند که صدای پرندگان را با دهان تقلید میکردند؛ آنقدر دقیق که کبک، فریبِ انسان را با صدای همنوع خود اشتباه میگرفت.
کودکیِ بسیاری از ما، پر است از همین صداها. از همان قوطیهای کوچک فشاری که در دست مردان کوه میچرخید و ناگهان دره را از صدای کبک پُر میکرد. از نوارهای کاستی که در شکارگاهها پخش میشدند. صدا، دیگر فقط صدا نبود؛ ابزار فریب بود. طبیعت، علیه خودش به کار گرفته میشد.
اما جعفر نورمحمدی، مستندساز ایلامی، سالها پیش در یکی از مهمترین آثارش «مرگان»، همین صدا را از جهان شکار بیرون کشید و به جهان فرهنگ برد.
«مرگان» ظاهراً روایت سادهای دارد: کودکی که استعداد شگفتانگیزی در تقلید صدای کبک دارد و شکارچیان محلی او را برای شکار با خود میبرند. اما فیلم، خیلی زود از این روایت ساده عبور میکند. نورمحمدی در دل کوهستان، میان کودک و شکارچی و معلم و پیرمرد دوتارنواز، استعارهای بزرگتر میسازد؛ استعارهای درباره سرنوشت فرهنگ بومی.
در جهان فیلم، دو نوع صدا وجود دارد: صدایی که برای کشتن به کار میرود، و صدایی که برای پیوند.
کودک، در آغاز، صدای طبیعت را تقلید میکند تا پرنده را به دام بیندازند. اما پیرمرد دوتارنواز، با موسیقی خود پرندگان را نه به مرگ، که به حضور فرامیخواند. پرندگان گرد او جمع میشوند؛ گویی ساز، ادامه همان طبیعت است، نه ابزار تسلط بر آن.
اینجاست که «مرگان» از یک مستند مردمنگارانه فراتر میرود و به تأملی شاعرانه درباره انسان زاگرسی بدل میشود؛ انسانی که هم میتواند شکارچی طبیعت باشد و هم راوی آن.
حضور معلم روستا در فیلم نیز معنایی فراتر از یک شخصیت فرعی پیدا میکند. او حلقه انتقال است؛ کسی که پس از مرگ پیرمرد، ساز او را به کودک میسپارد. این صحنه، صرفاً هدیه دادن یک ساز نیست؛ انتقال میراث است. کودک، از تقلید غریزی صدا عبور میکند و وارد جهان آگاهی فرهنگی میشود. او دیگر فقط صدای کبک را بازتولید نمیکند؛ حالا وارث موسیقی و حافظه است.
شاید اهمیت جعفر نورمحمدی دقیقاً در همین نقطه باشد. او از معدود مستندسازانی است که جهان کُردی و زاگرسی را نه بهعنوان سوژهای عجیب و توریستی، بلکه همچون یک جهان زنده و درگیر با پرسشهای عمیق انسانی ثبت کرده است. از کرمانجهای خراسان شمالی تا لکها و لرها و هورامیها، دوربین او بیشتر از آنکه دنبال تصویرهای کارتپستالی باشد، در پی ثبت رابطه انسان و حافظه و طبیعت بوده است.
نام آثارش نیز همین را لو میدهد: «لانهای بر سنگ»، «سرشکون»، «طنابی بر درخت»، «اولین عکس آفتاب» و «مرگان»؛ عنوانهایی که بیشتر شبیه نام فصلهایی از یک منظومهاند تا صرفاً چند فیلم مستند.
با اینهمه، نورمحمدی از آن نامهایی است که آرامآرام به حاشیه حافظه فرهنگی رفت؛ نه خودش و نه دیگران خواستند نامی از وی به میان بیاورند. سرنوشتیاو از کسانی است که حافظه تصویری اقوام و زبانها و آیینها را ثبت کردند، اما خودشان کمتر دیده شدند.
شاید وقت آن رسیده دوباره به آن صداها گوش بدهیم؛ به صدای کبکی که روزی ابزار شکار بود، و در «مرگان»، به موسیقی تبدیل شد.
- نویسنده : وادهنگ کورد




















































